باشد ايشان را يعنى ، هر كه اين جا طاعت كند ، آن جا ثواب يابد . * ( وَأَرْضُ اللَّه واسِعَةٌ ) * ، و زمين خداى فراخ است . گفتند : مراد زمين بهشت است ، و گفتند : مراد زمين دنياست ، يعنى ، هجرت كنى در زمين چون شما ( 1 ) در زمينى رها نكنند كه خداى را پرستى ، به زمينى دگر روى . * ( إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ ) * ، گفت :
صابران مزدشان كه دهند بىحساب دهند .
در خبر است كه : امير المؤمنين ( 2 ) شبى از شبها در بعضى كويهاى كوفه مىگذشت و قنبر با او بود گفت ( 3 ) : از سرايى آوازى مىآمد كه كسى مىخواند : * ( أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَقائِماً ) * - الآية . قنبر گفت : امير المؤمنين - عليه السّلام - بگذشت و من بايستادم ساعتى و گوش باز كردم ، آواز داد و گفت : يا قنبر ! چرا باز ماندى آن جا ؟ گفتم : يا امير المؤمنين ! صوت حزين فى هدء ( 4 ) من اللَّيل ، آوازى است حزين در پارهاى از شب گذشته . گفت : بياى كه :
نوم على يقين خير من عبادة على شكّ
، بياى كه خوابى بر يقين بهتر باشد از عبادتى ( 5 ) بر شك . قنبر گفت : من عجب داشتم . در سراى به نشان كردم و برفتم . بر دگر روز باز آن جا رفتم و تفحّص كردم ، سرايى از آن منافقى بود ، گفتم : يا امير المؤمنين ! چه دانستى كه آن آواز كيست ؟
گفت : چه راعى باشد كه رعيّت خود را نشناسد ! در خبر است كه : امير المؤمنين - عليه السّلام - كنيزكى داشت خادمهاى ( 6 ) و مؤذّنى بود او را كه به اوقات نماز آمدى و او را به نماز اعلام كردى . روزى چشمش بر آن كنيزك آمد ، او را دوست بداشت . از آن پس هر روز بيامدى و آواز دادى . او بيامدى كه كيست ؟ گفتى : امير المؤمنين را بگوى [ 107 - ر ] كه وقت نماز است و بدان كه من تو را دوست دارم ( 7 ) . همچنين مىگفت به هر وقت ( 8 ) تا يك سال بر آمد .
پس از يك سال اين كنيزك امير المؤمنين را گفت : يا امير المؤمنين ! اين مؤذّن سالى
هامش
( 1 ) - دا ، آج ، لب : شما را .
( 2 ) - دا ، افزوده : عليه السّلام .
( 3 ) - دا ، آج ، لب : قنبر گفت .
( 4 ) - آج ، لب : هذه .
( 5 ) - دا ، آج ، لب : عبادت .
( 6 ) - دا : خادم .
( 7 ) - دا : دوست مىدارم .
( 8 ) - دا : وقتى .