ظالمان را كه : به اين خون ناحق كه ريختى ( 1 ) انتقام بكشم از شما ( 2 ) و تو را و زن تو را در اين بستان هلاك كنم چنان كه كس ( 3 ) بر شما رحمت نكند ( 4 ) و دفن نكند ( 5 ) شما را و گوشت شما دد و دام خورد و استخوانهاى ( 6 ) شما به روى ( 7 ) زمين پوسيده گردد .
الياس بيامد و اين پيغام بگزارد . ملك خشم گرفت ، گفت : تو و هر پيغامبرى كه آمد همه ( 8 ) دروغ گفتى و نه از قبل خداى آمدى و ما در اين كه هستيم از عبادت اصنام و تنعّم جز بر هدايت و رشاد نهايم . الياس جواب داد ، او را ، ملك خشم گرفت ، خواست تا او را بگيرد و سياست فرمايد ( 9 ) از ملك ( 10 ) بگريخت و از او روى ( 11 ) باز گرفت و بر كوهى ( 12 ) شد بلند و در غارى پنهان شد و خداى را عبادت مىكرد ، هفت سال .
و خداى تعالى او را از ايشان بپوشيد تا بجهد جهيد ، او را طلب كردند و نيافتند . الياس پس از آن بر ملك دعا كرد و گفت : بار خدايا ! او را مبتلا كن به بلايى كه از من ( 13 ) مشغول شود . و ملك پسرى داشت كه جهان به چشم ( 14 ) او ديدى ( 15 ) و او را بر جان خود بگزيدى . خداى تعالى آن پسر را بيمارى داد ( 16 ) سخت ، و ملك دل مشغول شد و دعا و تضرّع كرد 1 » به آن بت كه بعل نام بود ، و سود نداشت . و چهار صد مرد بودند كه خدمت بت خانه كردندى . ايشان را گفت : همانا اين بعل را از ما ملال است شما را ببايد رفتن به ولايت شام و از بتان ديگر خواستن ( 18 ) و دعا كردن تا باشد كه اين پسر را شفا پديد آيد ( 19 ) . آن چهار صد مرد از شهر بيرون آمدند و به بن آن كوه فرود آمدند ( 20 ) .
الياس بر آن جا بود . الياس چون از ايشان خبر يافت برخاست و فرود آمد ( 21 ) و روى در
هامش
( 1 ) - لب : ريختند .
( 8 - 2 ) - آج ، لب : ندارد .
( 3 ) - آج ، لب : كسى .
( 4 ) - آب ، لب : نكنند .
( 5 ) - آج : نكنند .
( 6 ) - دا ، آج ، لب : استخوانهاى .
( 7 ) - دا ، آج ، لب : بر روى .
( 9 ) - آج ، لب ، افزوده : الياس .
( 10 ) - دا : الياس .
( 11 ) - آب : از روى .
( 12 ) - آج ، لب : در كوهى .
( 13 ) - دا : به آن .
( 14 ) - آج ، لب : به روى .
( 15 ) - آب : ديدن .
( 16 ) - دا : بيمار كرد .
( 17 ) - آج ، لب : مىكرد .
( 18 ) - دا ، آج ، لب : در خواستن .
( 19 ) - دا : شفاى پديد آيد ، آج ، لب : پسر شفا يابد .
( 20 ) - دا ، آج ، لب ، افزوده : كه .
( 21 ) - لب : آمدى .