و الياس را آواز داد الياس آواز او بشناخت بيرون آمد و يك ديگر را در كنار گرفتند و بگريستند و بسيار حديث كردند ، و احوال معلوم كرد الياس را . آنگه گفت : يا رسول اللَّه ! اگر خواهى در خدمت تو باشم و اگر فرمايى بروم به جاى ديگر كه ( 1 ) ايمن نيستم ( 2 ) بر ايشان كه مرا متّهم مىدارند ( 3 ) . خداى تعالى وحى كرد به الياس كه بفرماى ( 4 ) تا با تو باشد و از اين جا به روى هر جاى كه مىبايد ( 5 ) من ( 6 ) شما را از چشم ايشان بپوشم و دست ايشان از شما كوتاه كنم و اين طاغى را به نفس خود مشغول كنم و پسرش را جان بردارم تا او به ثكل و مصيبهء ( 7 ) پس از شما مشغول شود .
آن ( 8 ) روز پسر ملك بمرد و ملك در خاك نشست و رسم تعزيت اقامت كرد و الياس و آن مرد مؤمن بيامدند و به خانهء زنى آمدند از بنى اسرايل ( 9 ) مادر يونس بن متّى و او را شوهر نمانده بود و يونس را مىداشت و مىپرورد و مراعات مىكرد . چون الياس را ديد به او ( 10 ) مستأنس شد و الياس آن جا مدّتى مقام كرد ، آنگه بر خاست و با جاى خود رفت و آن زن را نشان داد و گفت : من فلان جاىام . اگر تو را كارى پيش آيد و به من حاجت باشد ، آن جا آى به طلب من .
چون ( 11 ) برفت بس بر نيامد كه يونس بيمار شد و فرمان خداى به او رسيد ، و زن رنجور دل شد و بى صبر و بى عقل گشت . برخاست و بنزديك الياس آمد و او را خبر داد . الياس او را تعزيه ( 12 ) داد . زن گفت : من نه به آن آمدهام تا تو مرا تعزيه دهى ( 13 ) . من آمدهام تا تو با من بيايى و دعا كنى تا خداى تعالى او را زنده كند . الياس گفت : بدان كه من بندهاى 1 » مأمورم . مرا نباشد كه اين كنم جز به فرمان خداى تعالى . خداى وحى كرد به او كه برو و دعا كن تا من او را زنده كنم . او بيامد يونس را دفن نكرده
هامش
( 1 ) - آج ، لب : كه من .
( 2 ) - دا ، آج ، لب : نباشم .
( 3 ) - دا : متّهم دارند .
( 4 ) - دا ، آج ، لب ، افزوده : او را .
( 5 ) - دا : به روى هر كجا كه خواهى ، آج ، لب : برويد هر جا كه خواهيد .
( 6 ) - دا : كه من ، آج ، لب : كه .
( 7 ) - دا : مصيبت ، آج ، لب : به مصيبت .
( 8 ) - دا : پس آن .
( 9 ) - آج ، لب : زنى از بنى اسرائيل .
( 10 ) - آج ، لب : با او .
( 11 ) - دا ، آج ، لب : چون او .
( 12 ) - آب ، آج ، لب : تعزيت .
( 13 ) - دا : تعزيت دهى ، آج ، لب : تعزيت گويى .
( 14 ) - اساس و آب : بندهءى .