تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
ايشان ( 1 ) نهاد و ايشان را وعظى سخت گفت و به خداى بترسانيد ، و گفت : به روى و پادشاه را بگويى كه اين بيمارى پسر تو به ( 2 ) دعاى من است و شفاى او به امر خداى من است . ايمان آر تا خداى او را شفا دهد و ملك بر تو نگاه دارد . و خداى تعالى ترسى ( 3 ) عظيم از الياس در دل ايشان افگند و دست ايشان از او كوتاه كرد . ايشان با شهر رفتند و پادشاه را خبر دادند . او گفت : اى عجب ! مدّتهاست كه من در طلب اووم ( 4 ) و بر او ظفر نمىيابم شما او را بديدى ( 5 ) تنها و شما چهار صد مرد بودى او نگرفتى ( 6 ) و پيش من نياوردى . گفتند : ايّها الملك ! ندانى كه از او ما را چه هيبت در دل آمد و ما را شتاب بود تا از او بجهيم ! پادشاه لشكرى ( 7 ) فرستاد . آمدند و طلب كردند و نيافتند . آنگه گفت : من ( 8 ) انديشه كردم ما به قوّت با الياس ( 9 ) بر نياييم . كار او را حيله بايد ساختن ( 10 ) . پنجاه مرد بخواند و بايشان ( 11 ) عهد كرد كه بروند و او را آواز دهند و اظهار اسلام كنند بر او و ذمّ ملك كنند تا باشد [ 80 - پ ] كه ( 12 ) روى به ايشان نمايد . آنگه ( 13 ) او را بگيرند . ايشان آمدند تا به آن كوه ، و اين معنى آواز دادند و بگفتند . الياس متردّد شد كه روى به ايشان نمايد يا ننمايد . آخر گفت : بار خدايا ! اگر با من غدرى ( 14 ) در دل دارند هلاك بر آر اينان را ، و الَّا مرا باز نماى ( 15 ) . در حال آتشى بيامد از آسمان و ايشان را بسوخت . الياس بدانست كه ايشان به غدر آمده بودند . تا همچنين سه گروه بيامدند و هلاك شدند به دعاى الياس . وزيرى داشت اين ملك سخت صالح و مؤمن و ايمان پنهان داشتى و ملك از او دانست جز كه او را نمىآزرد ، از آن كه مشفق و صالح و به كار آمده بود . او را گفت : تو را تنها ببايد رفتن و الياس را بفريفتن ، باشد كه به قول تو فرود آيد . وزير بيامد
هامش
( 1 ) - آج ، لب : به ايشان . ( 2 ) - دا : پسرت را به ، آج ، لب : پسرت را از . ( 3 ) - لب : ترس . ( 4 ) - كذا : در اساس ، دا ، آج ، لب : اويم . ( 5 ) - دا ، افزوده : مردى . ( 6 ) - دا : او را نگرفتى ، آج : او را نگرفتيد ، لب : او را بگرفتيد . ( 7 ) - دا ، آب ، آج ، لب : لشكر . ( 13 - 8 ) - آج ، لب : ندارد . ( 9 ) - آج ، لب : به الياس . ( 10 ) - آج ، لب : به حيله بايد ساخت . ( 11 ) - دا ، آج ، لب : با ايشان . ( 12 ) - آب : شما . ( 14 ) - دا : غدر . ( 15 ) - آج ، لب : به ايشان نماى .