بودند ، الياس دعا كرد خداى تعالى او را ( 1 ) زنده كرد ، و الياس باز گشت .
چون مدّتى به اين بر آمد ، الياس دلتنگ شد [ 81 - ر ] در خداى تعالى بناليد ، گفت : بار خدايا ! دانى كه مرا بيش از اين صبر نماند اگر مصلحت دانى مرا با پيش خود بر . حق تعالى گفت : اين مخواه از من كه صلاح نيست . گفت : بار خدايا ! چون اين نكنى دعاى من در اينان اجابت كن . گفت : اين يكى بكنم . چه دعا مىكنى ؟
گفت : بار خدايا : دعا خواهم كردن ( 2 ) تا هفت سال باران نيايد ايشان را . حق تعالى گفت : من از آن رحيم ترم بر بندگان . گفت : پنج سال . گفت : نه . گفت : سه سال .
گفت : رواست ، دعا كن تا سه سال باران بازگيرم از ايشان ، و جز به دعاى تو ايشان را باران ندهم .
چون خداى تعالى باران باز گرفت از ايشان مجهود شدند و همه چهار پايان ايشان بمردند و بسيار مردم از ايشان بمرد . الياس گفت : بار خدايا ! روزى من از كجا باشد ؟ گفت : من مرغى را موكّل كنم بر روزى تو تا از زمينى ديگر تو را روزى آرد ( 3 ) به - مقدار كفايت تو . و در آن شهر حال به جاى رسيد كه مدّتها بگذشت كه كس نان نديد و الياس هر وقت متنكّر به شهر در آمدى و برفتى و نان و توشه با خود داشتى . اگر وقتى در شهر بوى نان شنيدندى ، گفتندى ( 4 ) : الياس اين جا گذشته است .
عبد اللَّه عبّاس گفت : در اواخر اين سالها الياس به زنى پير بگذشت . او را گفت : هيچ طعامى هست با تو ؟ گفت : قدرى آرد هست مرا و پارهاى روغن زيت . از آن جا طعامى ساخت براى الياس . او آن ( 5 ) طعام بخورد و دعا كرد او را . به بركت خداى تعالى آن خمهاى او پر از آرد كرد و روغن زيت .
و الياس از آن جا بگذشت به خانهء زنى آمد كه او را پسرى بود نام او اليسع بن اخطوب و اين پسر او از قحط رنجور شده بود . عجوز او را با خانه برد و پنهان كرد او دعا كرد . خداى تعالى اليسع را عافيه ( 6 ) داد ، مادر ( 7 ) و پسر به او ( 8 ) ايمان آوردند ، و اليسع با او
هامش
( 1 ) - دا ، آج ، لب : به دعاى او يونس را .
( 2 ) - آج ، لب : خواهم كرد .
( 3 ) - آج ، لب : آورد .
( 4 ) - لب : گفتند .
( 5 ) - آج ، لب : از آن .
( 6 ) - آب ، دا ، آج ، لب : عافيت .
( 7 ) - لب : ندارد .
( 8 ) - آج ، لب : با او .