و اين پادشاه را زنى بود ( 1 ) [ نام او زبيل ( 2 ) ، من شرّ خلق اللَّه و اخبثهم ، سخت فاحش و ظالم ( 3 ) و پادشاه ] اوقاتى كه به شهرهاى ديگر رفتى او را بر جاى خود بنشاندى به خلافت ( 4 ) ، او بيرون آمدى بر شكل » مردان و بر تخت بنشستى و حكم - كردى و كار گزاردى ( 6 ) . و اين زن هفت شوهر را كشته بود به حيله و غيله ، و او را هفتاد فرزند بود ، از اين شوهر و ديگر شوهران ( 7 ) . و در همسايگى ايشان مردى صالح بود ، بستانكى داشت سخت نيكو و آبادان و متنزّهى خوش ( 8 ) بود . هر وقت پادشاه با زن به تنزّه به آن بستان آمدى ( 9 ) و بنشستندى و مقام كردندى و از ميوهء او ( 10 ) بخوردندى . يك روز زن گفت : ايّها الملك ! اين بستان لايق ماست كه در ميان سراها ( 11 ) و كوشكهاى ماست از او ببايد ستدن . ملك گفت : نبايد كه مرد ( 12 ) همسايه است و مردى بس صالح است ، و ظلم زشت باشد به پادشاه قوى بر رعيّت ضعيف ، و اجابت نكرد . وقتى ( 13 ) اتّفاق افتاد كه پادشاه غايب شده اين زن را بايست تابستان از مرد به - غصب ( 14 ) فرو گيرد . بر او بهانهاى جست و گفت : تو پادشاه را دشنام دادهاى ( 15 ) .
جماعتى را بياورد تا بر روى او ( 16 ) گوايى ( 17 ) دادند به دروغ . و به اين علَّت او را بكشت و بستان فرو گرفت .
چون پادشاه باز آمد او را خبر داد ( 18 ) و [ 80 - ر ] انكار كرد و بسيارى ( 19 ) سخت ( 20 ) گفت ، و گفت ( 21 ) : بى گمانم كه شومى اين به روزگار ما برسد ، خداى تعالى خشم - گرفت براى آن مظلوم ، الياس را به پيغامبرى به ايشان فرستاد و گفت : برو و بگو اين
هامش
( 1 ) - دا ، آج ، لب : اين پادشاه زنى داشت .
( 2 ) - آج ، لب : از بيل .
( 3 ) - آج ، لب : فاحشه و ظالمه .
( 4 ) - دا : به خلاف .
( 5 ) - آج ، لب : به صورت .
( 6 ) - لب : گذاردى .
( 7 ) - دا : از اين شوهران .
( 8 ) - آج ، لب : ميوههاى خوشش بود .
( 9 ) - آج ، لب : آمدندى .
( 10 ) - آج ، لب : از آن .
( 11 ) - دا : سرايها ، آج ، لب : سرا .
( 12 ) - دا : مرا .
( 13 ) - دا ، آج ، لب : تا وقتى .
( 14 ) - آج ، لب : به غضب .
( 15 ) - اساس و آب : دادهءى .
( 16 ) - آج ، لب : بر او .
( 17 ) - دا ، لب : گواهى .
( 18 ) - آج ، لب : خبر داد او را .
( 19 ) - آج ، لب : بسيار .
( 20 ) - دا : سخن .
( 21 ) - آج ، لب : ندارد .