در كتابها بفرستادى كه آل ( 1 ) ابراهيم ( 2 ) و اسحق و يعقوب ( 3 ) گفت : براى آن كه ابراهيم ( 4 ) هيچ چيز پيش او نيامد و الَّا مرا بر آن برگزيد ( 5 ) و اسحاق جان به فداى من كرد در ذبح ، و يعقوب در جملهء احوال نكو گمان بود به من .
و ابو ميسره روايت كرد كه : يك روز يوسف - عليه السّلام - [ خواست تا با ملك مصر نان خورد ، ملك بفرمود تا خوانى على حدّه براى او بياوردند . يوسف - عليه السّلام - ] ( 6 ) گفت : يا ملك استنكاف مىكنى از آن كه با من نان خورى ، و من يوسفم پسر يعقوب نبىّ اللَّه ، پسر اسحق ذبيح اللَّه ، پسر ابراهيم ( 7 ) خليل اللَّه . و دگر علما گفتند كه : ذبيح اسماعيل بود و اين [ قول ] ( 8 ) عبد اللَّه عمر است و ابو الطَّفيل عامر بن ( 9 ) واثله و سعيد بن المسيّب و شعبى و حسن بصرى و يوسف بن مهران و مجاهد و ربيع أنس و محمّد بن كعب القرظى و كلبى و عطا و ابو الجواز ( 10 ) و يوسف بن ماهك 1 » ، و يك روايت از عبد اللَّه عبّاس . و در اخبار ما اين ظاهرتر است و بيشتر و اگر چه آن نيز در اخبار ما آمده است .
عبد اللَّه عبّاس را پرسيدند كه ذبيح كه بود از فرزندان خليل ؟ گفت : زعمت اليهود و كذبت اليهود ، جهودان گفتند و دروغ گفتند كه ذبيح اسحق بود . و عبد اللَّه عبّاس از رسول - عليه السّلام - روايت كرد كه ذبيح اسماعيل بود و از جملهء ادلَّه بر آن كه ذبيح اسماعيل بود
قول النّبى - عليه السّلام - انا ابن الذّبيحين ،
من پسر آن دو كشتهام .
و آن آن است كه روايت كردند كه چون عبد المطَّلب را در خواب بنمودند و بفرمودند كه چاه زمزم طلب كن و با دست آر و پاك كن ، او جهد مىكرد و مىجست آنگه نذر كرد كه اگر خداى تعالى سهل كند و [ 76 - ر ] بر دست او پديد آيد ، او يك فرزند را قربان كند . چون چاه زمزم بر دست او پديد آمد او خواست تا به
هامش
( 1 ) - دا : از .
( 7 - 4 - 2 ) - اساس ، دا ، آج : ابرهيم .
( 3 ) - آج ، لب ، افزوده : بود .
( 5 ) - دا ، آج ، لب : بگزيد .
( 6 ) - اساس و آب ، افتادگى دارد ، از دا ، افزوده شد .
( 8 ) - اساس و آب : ندارد ، از دا ، افزوده شد .
( 9 ) - آج ، لب : و عامر بن .
( 10 ) - لب : الجواز .
( 11 ) - لب : هالك .