مستحق بودى ، خداى تفضّل كرد ( 1 ) .
و در خبر است كه : روزى ( 2 ) سايلى آمد و از رسول چيزى خواست . رسول - عليه السّلام - گفت : بنشين تا خداى چيزى بدهد . در حال مردى در آمد و كيسهاى پيش رسول بنهاد و گفت : يا رسول اللَّه ! اين چهارصد درم است ، بر گير و به مستحقّ ده . رسول - عليه السّلام - گفت : يا سايل ! برگير كه اين چهار صد دينار است . مرد گفت : يا رسول اللَّه ! دينار نيست ، درم است . رسول دگر باره گفت : برگير كه چهار صد دينار است . مرد گفت : يا رسول اللَّه ! اين درم است زر نيست . رسول خشم گرفت و گفت :
لا تكذّبني فانّ اللَّه يصدقني ( 3 )
، مرا به دروغزن مىكنى ( 4 ) ؟ كه خداى راستيگر ( 5 ) كرده است . آنگه سر كيسه بگشاد و بريخت چهار صد دينار بود ، مرد عجب بماند و گفت : يا رسول اللَّه ! به خداى كه تو را به ( 6 ) خلقان فرستاد كه من درم در اين كيسه كردم ! گفت : راست مىگويى ، و لكن چون بر زبان من چهار صد دينار برفت ، حق تعالى درم در كيسه زر گردانيد ، اين جا اشارتى است و تو را در آن اشارت بشارتى است ، و آن آن است كه : اگر خداى تعالى به موافقت گفتار رسول درم در كيسه زر گردانيد ، چه عجب ( 7 ) براى موافقت گفتار خود كه گفت : * ( فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّه سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ ) * ، سيّئات تو در صحيفه حسنات گرداند بدان تأويل كه گفتيم ( 8 ) .
* ( وَكانَ اللَّه غَفُوراً رَحِيماً ) * ، و خداى تعالى هميشه غفور و رحيم است ( 9 ) .
* ( وَمَنْ تابَ وَعَمِلَ صالِحاً فَإِنَّه يَتُوبُ إِلَى اللَّه مَتاباً ) * ، و هر كه او توبه كند و عمل صالح كند ، او با خداى تعالى رجوع كرده باشد و با او گريخته ، يعنى توبه و بازگشت او با خداى است [ نه با جز خداى . و گفتند : معنى آن است كه متاب و مرجع او با خداست ] ( 10 ) تا به جزا و ثواب او برسد . و « متاب » ، و « مرجع » ، مصدر است .
* ( وَالَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ ) * ، و آنان كه حاضر نيايند ( 11 ) به زور .
هامش
( 1 ) . همهء نسخه بدلها : كند .
( 2 ) . همهء نسخه بدلها : يك روز .
( 3 ) . همهء نسخه بدلها : صدّقنى .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها : دروغزن مكن .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها : خداى مرا راستگوى .
( 6 ) . همهء نسخه بدلها حق .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها كه .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز آط : بر اين تأويل كه گفتم .
( 9 ) . همهء نسخه بدلها : بوده است .
( 10 ) . اساس : ندارد ، از آط ، افزوده شد .
( 11 ) . آج ، لب ، آل : باشند .