تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
واجب است ، گوييم : زكات واجب است ، الَّا آن كه واجب نيست كه به او دهد لا غير ، به او دادن ( 1 ) على التّعيين ( 2 ) مستحبّ است . سهل بن حنيف روايت كند از رسول - عليه السّلام - كه او گفت : من اعان مكاتبا في فكّ رقبته او غارما في عسرته ( 3 ) او مجاهدا في سبيله اظلَّه اللَّه في ظلّ عرشه يوم لا ظلّ الَّا ظلَّه ، هر كه او مكاتبى را بر فكاك رقبه‌اش ، يا غارمى را در عسرتش ( 4 ) ، يا مجاهدى را در راه جهادش يارى دهد ، خداى تعالى سايه كند او را در سايهء عرش آن روز كه سايه نباشد الَّا سايهء او . * ( وَلا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ ) * ، و اكراه مكنى پرستاران ( 5 ) را بر زنا . گفتند : آيت ( 6 ) در معاذه و مسيكه آمد - پرستاران عبد اللَّه ابىّ سلول منافق - كه او اكراه كردى ايشان را بزنا ، ضريبه‌اى ( 7 ) به او آوردندى ( 8 ) و اين عادتى بود در جاهليّت كه پرستاران را حمل كردندى بر زنا . چون اسلام در آمد اين كنيزكان عبد اللَّه ابىّ ( 9 ) با يكديگر گفتند : اگر اين كار كه ما مىكنيم نيك است ، بسيار بكرديم ، وقت آن است كه باز ايستيم ، و اگر بد است شايد كه تا نيز نكنيم ، خداى تعالى اين آيت فرستاد . مقاتل گفت شش كنيزك بودند از آن عبد اللَّه ابىّ ( 10 ) ، كه او ايشان را اكراه كردى بر زنا و اجرت با او آوردندى ( 11 ) : معاذه بود و مسيكه و اميمه و عمره و اروى و قتيله . يكى روزى آمد و دينارى آوردى و يكى بردى . گفت : به روى و هم بر كار مىباشى . گفتند : اسلام آمد و زنا حرام كرد ، و ما نيز اين نكنيم . و آمدند و شكايت با رسول كردند ، خداى تعالى اين آيت فرستاد . معمر روايت كرد از زهرى كه : عبد اللَّه ابىّ سلول مردى را از قريش اسير بگرفت روز بدر - و عبد اللَّه كنيزكى داشت - اين قريشى مراوده كرد او را از نفس ( 12 ) او ، او ابا
هامش
( 1 ) . اساس : به او دادند ، با توجّه با آط و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد . ( 2 ) . آط ، لب : على التّعيّن . ( 3 ) . همهء نسخه بدلها : عشرته . ( 4 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز مه : عشيرتش . ( 5 ) . آط ، آب ، آز ، مش ، مه : پرستارانتان ، آج ، لب . آل : پرستاران تا . ( 6 ) . همهء نسخه بدلها : اين . ( 7 ) . همهء نسخه بدلها : جزيئه . ( 8 ) . آط ، آج ، لب ، مش : آن به او دادندى ، آب : به او دادندى . ( 9 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز مه سلول . ( 10 ) . آب ، آج ، لب ، آز ، آل سلول . ( 11 ) . همهء نسخه بدلها : به او دادندى . ( 12 ) . همهء نسخه بدلها : پيش .