گفت : نمىبينى اين مرغان را در هواى آسمان ، يعنى اين هوا كه ميان آسمان و زمين است ؟ و قوله : « مسخّرات » ، نصب بر حال است از مفعول . و حمزه و يعقوب « الم تروا » خواندند ، به « تا » ى خطاب و باقى قرّا به « يا » بر خبر از غايب ( 1 ) . * ( فِي جَوِّ السَّماءِ ) * ، جوّ اين فتق و گشادگى است ميان آسمان و زمين . قال الانصارى :
ويل امّها في هواء ( 2 ) الجوّ طالبة ( 3 )
و لا هكذا ( 4 ) الَّذي فى الأرض مطلوب
* ( ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّه ) * ، جز خداى تعالى كيست كه قادر است بر آن كه امساك ايشان كند ، و آن آلت دهد ايشان را از جناح و بال كه ايشان ( 5 ) در هوا بايستند . * ( إِنَّ فِي ذلِكَ لآياتٍ ) * ، در اين آياتى و علاماتى و دلالاتى هست آنان را كه به خداى ( 6 ) ايمان دارند .
آنگه منّت نهاد بر بندگانش به نوعى ( 7 ) از نعمت ، گفت : * ( وَاللَّه جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَناً ) * ، گفت : خداى آن است كه كرد شما را از اين خانهها كه در او نشسته اى سكنى ( 8 ) . و « سكن » جايى مسكون باشد ، و بناى فعل در مفعول بسيار است ، كالقبض و النّقض ( 9 ) و الخلف . و اين مساكنى است كه شما را باشد در حضره .
* ( وَجَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الأَنْعامِ بُيُوتاً ) * ، و شما را نيز كرد از پوست چهار پايان خانهها كه سبك باشد بر شما و سبك دارى آن را شما . * ( يَوْمَ ظَعْنِكُمْ ) * ، روز رحلت و سفرتان ، يعنى ( 10 ) اديم و جز اديم از پوستهاى چهار پايان ، و نيز آن را شايد ( 11 ) كه در سرايها و جايها ( 12 ) بنا كنند و بزنند براى خفّت را . نافع و ابن كثير و ابو عمرو خواندند : [ يوم ظعنكم ، به تحريك « عين » ، و باقى قرّاء به تسكين « عين » خواندند ، و هما لغتان ] ( 13 ) مثل : سمع و سمع ( 14 ) و شعر ، و شعر و نهر و نهر ( 15 ) ، يقال : ظعن الرّجل ظعنا ، اذا ارتحل
هامش
( 1 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : خبر غايب .
( 2 ) . لب : سواء .
( 3 ) . آج ، لب : طاله .
( 4 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : و لا كهذا .
( 5 ) . همه نسخه بدلها به آن .
( 6 ) . آج ، لب تعالى .
( 7 ) . قم ديگر ، آط ، آب ، آز ، آج ، لب دگر .
( 8 ) . قم : مسكن .
( 9 ) . آط ، آز ، آب ، آج ، لب : كالبيض و القبض .
( 10 ) . همهء نسخه بدلها خيمههاى .
( 11 ) . همهء نسخه بدلها : بشايد .
( 12 ) . قم ، آب : خانهها .
( 13 ) . اساس افتادگى دارد ، از قم افزوده شد .
( 14 ) . قم ، آب : شمع و مع ، آط ، آز ، آج ، لب : سمع و شمع .
( 15 ) . آج ، لب : بهر و بهر .