چرا از ملك بگريختهاى و از دين او رغبت نمودهاى و برفتند و دقيانوس را خبر دادند از احوال ايشان . او كس فرستاد و ايشان را حاضر كرد بر آن هيأت كه بودند با جامهء عبّاد ( 1 ) . رويها در خاك كاليده ( 2 ) از سجده ، و چشمها پر آب شده . ايشان را تهديد كرد و گفت : چرا به خدمت من نيامدى و براى اصنام قربان نكردى ؟ اكنون مخيّرى ، خواهى به دين من در آيى و خواهى اختيار كشتن كنى . ايشان را مهترى بود نام او مكسلمينا ، او گفت : بدان كه ما خداى را مىپرستيم كه خداى آسمانها و زمينهاست ، و ما جز او را عبادت نكنيم ، آن دگر تو دانى هرچه خواهى مىكن ، كه ما از دين خود نگرديم ، باقى همان قول گفتند ( 3 ) كه او گفت . دقيانوس بفرمود تا جامههاى ( 4 ) ايشان بكندند و ايشان را جامهاى دگر پوشانيدند ، و ايشان را گفت : مرا دل نمىآيد كه شما را بكشم . مهلت دادم شما را چند روز [ 154 - ر ] تا انديشه كنى و صلاح خود ببينى و با دين من آيى ، و گر نيايى خود در دست منى و خون شما ريختن بر من آسان است ، و آنگه برخاست و از آن شهر به شهرى ديگر رفت و ايشان را باز نداشت و حرس بر ايشان نگماشت ( 5 ) . چون دقيانوس از آن جا برفت ، ايشان را در مهلت ( 6 ) فرو گذاشت ( 7 ) . ايشان با يكديگر گفتند : تدبير آن است كه تا اين طاغى غايب است ، ما هر كسى از خانهء پدران زادى برداريم و بگريزيم . آنگه برفتند و هر يكى از خانهء پدر ( 8 ) زادى برگرفتند و از شهر بيرون شدند و بر در ( 9 ) آن شهر كوهى بود آن را ينجلوس ( 10 ) گفتند ( 11 ) . بر آن كوه غارى بود ، در آن غار شدند و خداى را عباد مىكردند . كعب الاحبار گفت : در راه سگى را ديدند ، سگ در دنبال ايشان افتاد .
چندان كه راندند او را و زدند ، برنگشت تا به آواز آمد و گفت : چرا مرا مىزنى ؟ من از شما برنگردم كه من دوستان خداى را دوست دارم ، و من شما را به كار آيم چون بخسبى شما را پاسبانى كنم . سگ را به خود ببردند . عبد اللَّه عبّاس گفت :
هامش
( 1 ) . مل : عبادات .
( 2 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : ماليده .
( 3 ) . آط : گفتن .
( 4 ) . اساس و ديگر نسخه بدلها : جامهاى / جامههاى ، با توجّه به ادغام دو حرف همجنس .
( 5 ) . آز : بگماشت .
( 6 ) . مل : مهلت داد .
( 7 ) . آط ، : گزاشت .
( 8 ) . مل : خويش ، آط ، آب ، آز ، آج ، لب : پدران .
( 9 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : بيرون .
( 10 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : بيخاوس .
( 11 ) . مل دو مرد مؤمن بودند .