تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
و گوش مىدارند از قراءت ، * ( إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ ) * ( 1 ) آنگه يعنى در وقت استماع ايشان ( 2 ) قراءت تو را ، * ( وَإِذْ هُمْ نَجْوى ) * ، و آنگه كه ايشان با يكديگر سر گويند در حق تو . بعضى گويند : ديوانه است ، و بهرى گويند : كاهن است ، و بهرى : گويند شاعر است و بهرى گويند ، ساحر است و قوله * ( نَجْوى ) * ، مصدرى است در جائى ( 3 ) اسم فاعل و لفظ مصدر واحد و تثنيه و جمع را بشايد ، يقال : رجل عدل و رجلان عدل و رجال عدل ، و كذلك امرءة عدل و امرأتان عدل و نسوة عدل . * ( إِذْ يَقُولُ الظَّالِمُونَ ) * ، چون گفتند ظالمان ، مفسّران گفتند : مراد به اين ظالمان ، وليد مغيره است و اصحابش . چون كفّار مكّه با ايشان رجوع كردند در كار رسول - عليه السّلام - و با او مشورت كردند ، او گفت : * ( إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً ) * ، پيروى نمىكنى شما الَّا مردى مسحور را . و ان به معنى « ما » نفى است . و در « مسحور » چند قول گفتند : يكى آن كه با او جادوى كرده‌اند تا مختلط عقل شده است . و قيل : « مخدوعا » مردى فريفته با او خديعه كرده ، و قيل : مصروفا عن الحقّ ، از حق برگردانيده . يقال : سحرته عن كذا اذا صرفته عنه و قيل : مسحورا . اى بشرا له سحرورية يعنى : آدميى است چون ما كه سحر ( 4 ) دارد در شكم يعنى شش ، و گفتند : مسحورا : اى مغذّى مربّى بالطعام و الشراب ، يقال : هو مسحور و مسحّر . و قال لبيد :
فان تسألينا فيم نحن فانّما ( 5 ) عصافير من هذا الانام المسحّر
و قال آخر :
و نسحر بالطَّعام و بالشّراب
اى نغذّى و نعلَّل . * ( انْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثالَ ) * : بنگر كه براى تو چگونه [ 133 - پ ] مثلها زدند . و گفتند : مراد آن است كه تو را چه ( 6 ) تشبيه‌ها مختلف كردند . بهرى گفتند : ساحر است ، و بهرى گفتند : شاعر است و بهرى گفتند : كاهن است و بهرى گفتند : مجنون است . * ( فَضَلُّوا ) * : اى فضلَّوا ( 7 ) عنك ، گمراه شدند از تو و به سر تو نيوفتادند و تو را نشناختند ، * ( فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًا ) * : نتوانند راهى يعنى سر گشته و متحيّراند در كار تو ،
هامش
( 1 ) . قم : چون گوش باز كرده‌اند با تو . ( 2 ) . آط ، آب ، آج ، لب : ندارد . ( 3 ) . همهء نسخه بدلها : جاى . ( 4 ) . آب ، آز : سحروريه . ( 5 ) . آط ، آج ، لب : فانّنا . ( 6 ) . آط ، آب ، مل ، آز ، آج ، لب : چند . ( 7 ) . مل : يضلَّوا .