تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
زاده‌اى ( 1 ) از اهل بابل ( 2 ) ، او را بخت نصّر گويند ، و اين خواب كسى ديده بود كه خوابهاى او راست بودى ( 3 ) . اين مرد برخاست و به بال آمد و نشان او مىپرسيد تا راه نمودند او را به اين غلام . برفت و به خانهء مادر او فرود آمد ، گفت : پسرت بخت نصّر كجاست ؟ گفت : برفته است تا هيمه كند ( 4 ) . ساعتى بود ، غلام ( 5 ) مىآمد و پشته‌اى هيزم مىآورد . اين اسرائيلى ( 6 ) سه درم به او داد ، گفت : برو براى ما طعامى و شرابى بياور ( 7 ) . او برفت و به درمى نان بخريد و به درمى گوشت و به درمى خمر . آن ( 8 ) طعام بخوردند و شراب باز خوردند . روز دوم و سيوم ( 9 ) همچنين كرد . چون از طعام و شراب خوردن فارغ شدند ، اسرائيلى ( 10 ) گفت : من سه روز است كه تو را در سراى تو ميزبانى مىكنم ( 11 ) ، مرا حقّى واجب شد . گفت : بلى . گفت : مرا بر تو آرزوى ( 12 ) هست و آن آن است كه ، براى من امانى بنويسى كه اگر وقتى تو پادشاه شوى مرا از تو امان باشد . گفت : سخريّه ( 13 ) مىكنى از من ؟ گفت : نه ، حقيقت مىگويم ، گفت : اين چه حديث است ؟ مرا پادشاهى از كجا باشد ؟ گفت : تو را از اين هيچ زيان نيست و بسيارى الحاح كرد . مادرش گفت : مراد او بده ، اگر تو را پادشاهى باشد ( 14 ) هيچ زيان نبود بر تو از آن . او امانى بنوشت براى او ، كه او ايمن ( 15 ) است از بخت نصّر . مرد گفت : اگر من اين امان خواهم كه بر تو عرضه كنم و نتوانم به تو رسيدن از زحمت لشكر ، گفت : اين نوشته ( 16 ) بر سر كله‌اى كن ( 17 ) برادر تا من ببينم . آنگه مرد او را جامه داد و عطا داد و برگشت و با بنى اسرايل شد ( 18 ) . پادشاه بنى اسرايل يحيى زكريّا را ( 19 ) مقرّب داشتى و اكرام كردى و با او در كارها مشورت كردى و از او فتوى پرسيدى و از فرمان او در نگذشتى ، و اين پادشاه زنى داشت و آن زن را دخترى بود از شوهرى ديگر ، و اين زن پير شده بود ، پادشاه خواست تا زنى جوان كند ، زن گفت : چرا اين دختر مرا
هامش
( 1 ) . آط ، آج ، لب : بيوه زادى ، آز : پيوهء زاده . ( 2 ) . همهء نسخه بدلها كه . ( 3 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : بود . ( 4 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : گرد كند . ( 5 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : غلامى . ( 10 - 6 ) . لب : اسرائيل . ( 7 ) . همهء نسخه بدلها : بيار . ( 8 ) . همهء نسخه بدلها بجز قم : اين . ( 9 ) . قم : سه‌ام ، آج ، لب : سيم . ( 11 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : كردم . ( 12 ) . آب ، آج ، لب : آرزويى . ( 13 ) . قم : سخريّت . ( 14 ) . همهء نسخه بدلها : نباشد . ( 15 ) . قم : امن . ( 16 ) . قم : نبشته . ( 18 - 17 ) . همهء نسخه بدلها و . ( 19 ) . قم عليهم السّلام .