و آمد تا به بال و سراى ( 1 ) به مزد گرفت و كس فرستاد و درويشان آن شهر را مىخواند و با ايشان برّ و اكرام مىكرد تا درويشان سر به او ( 2 ) نهادند ، او پرسيد كه در اين شهر هيچ درويش ( 3 ) ماند كه اين جا نيامد و از من چيزى نستد ( 4 ) ؟ گفتند :
كس ( 5 ) نماند مگر ( 6 ) يك درويش كه ( 7 ) به فلان محلَّه باشد ، او را بخت نصّر گويند ، بيمار است ، به آن سبب ( 8 ) بر تو نتوانست آمدن ( 9 ) . غلامان را گفت : خيزيد تا آن جا رويم ، برخاستند و آن جار فتند و او را بديد و بپرسيد و گفت : نام تو چيست ؟ گفت :
بخت نصّر . غلامان را گفت : اين را برگيرى و با خانهء ما برى تا اين را تعهّد كنيم كه بس اسير و درمانده است . او را برگرفتند و با خانه ( 10 ) بردند و تعهّد كردند تا نيك شد .
او را جامه ( 11 ) كرد و برگ داد ( 12 ) ، چون خواست تا از آن جا بيايد ( 13 ) ، او را گفت : من بخواهم رفتن ، هيچ كارى و حاجتى هست تو را ؟ بخت نصر بگريست ، مرد گفت :
چرا مىگريى ؟ گفت : از مفارقت تو و از آن كه تو اين همه نعمت ( 14 ) كردى بجاى من ، و مرا دسترس ( 15 ) نيست كه ( 16 ) تو را مكافاتى كنم ( 17 ) . اسرائيلى گفت : بلى ! در دست تو چيزى هست با من عهد كن كه ( 18 ) تو پادشاه شوى سخن من بشنوى و جانب من مراعات كنى . او گفت : اى مرد بر من استهزا مىكنى از آن كه من درويشم ؟ گفت :
استهزا نمىكنم ، حقيقت مىگويم . چندان كه مىگفت او بيش از آن نمىگفت كه استهزا مىكنى بر من و عهد نكرد با او . مرد بگريست و گفت : همانا خداى را در اين چيزى هست كه من اين همه رنج بردم و مقصود من حاصل نشد و اين حديث بر كتاب خود نبشت ( 19 ) .
هامش
( 1 ) . آج : سرايى .
( 2 ) . مل : سر و پا .
( 3 ) . قم : كس .
( 4 ) . آط : نستند .
( 5 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : كسى .
( 6 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : الَّا .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها او .
( 8 ) . مل : امّا از سستى .
( 9 ) . قم : آمد .
( 10 ) . آط ، آب ، آز خود .
( 11 ) . آب : جامهاى .
( 12 ) . آج ، لب : جامه داد و برگ كرد .
( 13 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : ياز جاى رود .
( 14 ) . قم ، آط ، آب ، آز ، آج ، لب كه .
( 15 ) . مل : دسترسى .
( 16 ) . قم ، آط ، آب ، آز ، آج ، لب : تا .
( 17 ) . مل : باز كنم ، لب : كنى .
( 18 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب چون .
( 19 ) آط ، آب ، آز ، آج ، لب : نوشت .