مردمان ، او مىگويد من مراودت كردم او را ، و من نمىتوانم با هر يكى تقرير عذر خود كردن ( 1 ) ، يا مرا دستور باش تا برون ( 2 ) روم و عذر خود ظاهر كنم يا او را محبوس كن ( 3 ) تا نيز حديث من نكند ( 4 ) ، و مردم اين حديث نيز ( 5 ) از زبان فرو نهند ( 6 ) .
عزيز پيش ملك رفت و گفت : مرا غلامى است اكنون از او گناهى ( 7 ) در وجود آمد بفرماى ( 8 ) تا او را به زندان برند . ملك بفرمود تا يوسف را به زندان ( 9 ) بردند ( 10 ) و با او دو جوان ( 11 ) را به زندان بردند : يكى خوان سالار ملك بود و يكى شرابدار ، و گفتند : دو غلام بودند ملك را ( 12 ) ، نام خوان سالار ( 13 ) مجلث ( 14 ) بود و نام شرابدار نبو ( 15 ) ، و ملك بر ايشان خشم گرفته بود ، و سبب خشم او آن بود كه او را خبر دادند كه ( 16 ) خوان سالار تدبير آن مىكند كه او ( 17 ) را زهر دهد و ساقى در آن ( 18 ) خبر مىدارد و با هم راست كردهاند .
و سبب اين آن بود كه جماعتى كه ايشان را از ملك رنج بود از اهل مصر و رعايا خواستند تا ملك را زهر دهند ، ممكن نشد ايشان را الَّا از ره طعام و شراب . اين هر دو غلام را بفريفتند و ايشان را مالهاى بسيار وعده دادند ، خوان سالار مال بستد و زهر بستد ( 19 ) و در طعام كرد و ساقى پشيمان رسيد ( 20 ) و مال نستد و زهر نستد . چون وقت طعام و شراب آمد خوان سالار به عادت طعام پيش آورد ( 21 ) و بنهاد . شرابدار
هامش
( 1 ) . قم : با هر يكى عذر خود كردن ، ديگر نسخه بدلها : عذر خود تقرير كردن .
( 2 ) . آب ، مل ، آز ، آج ، لب : بيرون .
( 3 ) . بم : او محبوس كن .
( 4 ) . آج : نكنند .
( 5 ) . آو ، بم ، آب : ندارد .
( 6 ) . آو ، بم ، آب : از زبان بنهند ، مل : من از زبان مردمها اوفتم .
( 7 ) . آز : مناهى .
( 8 ) . آز : بفرمايى .
( 9 ) . آو ، بم : ندارد .
( 10 ) . آب : يوسف را بزدند .
( 11 ) . مل ، آج ، لب ديگر .
( 12 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : دو غلام ملك .
( 13 ) . قم : نام يكى .
( 14 ) . آب ، آز : مجلب .
( 15 ) . قم : نام ديگر كه شراب دار بود نيو ، آب ، آز : نمو ( بى نقطه ) ، لب : بنو .
( 16 ) . آب ، آز : كه گفتند .
( 17 ) . آو ، بم ، آب ، آج ، لب : تو .
( 18 ) . همهء نسخه بدلها بجز مل : از آن .
( 19 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : ندارد .
( 20 ) . قم : ساقى را پشيمانى رسيد ، ديگر نسخه بدلها : پشيمان شد .
( 21 ) . مل : پيش آورد به عادت .