* ( ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً ) * ، يوسف نگفتى : * ( هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي ) * ، جز آن كه چون او يوسف را ( 1 ) متّهم بكرد ، يوسف براى نفى تهمت و براءت ساحت واجب شناخت اين قدر گفتن . عزيز كه شوهر زليخا بود گفت : يا يوسف ! شما هر دو مدّعيى ، تو بر دعوى خود گواى ( 2 ) دارى ؟ گفت : بلى . و ذلك قوله ( 3 ) : * ( وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها ) * .
در اين گواه خلاف كردند : سعيد جبير و ضحّاك گفتند : كودكى بود در گاهواره ( 4 ) ، يوسف - عليه السّلام - گفت : گواى ( 5 ) من آن كودك است . عزيز گفت : آن كودك در گاهواره ( 6 ) چگونه گواى ( 7 ) دهد ؟ گفت : او براى من گواى ( 8 ) دهد . آنگه بنزديك گاهوارهء ( 9 ) كودك شدند ، يوسف - عليه السّلام - گفت : يا كودك ! چنان كه ديدى بگو . به فرمان خداى كودك به سخن در آمد و به زبانى درست گفت : * ( إِنْ كانَ قَمِيصُه قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ ) * ، اگر پيراهن ( 10 ) يوسف از پيش دريده است زن راست مىگويد و مرد دروغ ، و اگر پيرهن ( 11 ) از پس دريده است مرد راست مىگويد و زن دروغ . چون بنگريدند پيرهن ( 12 ) از پس دريده بود . عزيز گفت زن را : * ( إِنَّه مِنْ كَيْدِكُنَّ ) * ، اين جمله از كيد ( 13 ) شماست و كيد شما عظيم باشد .
و دليل اين قول حديث ( 14 ) عبد اللَّه عبّاس ( 15 ) است . گفت ، چهار كس پيش از وقت سخن گفتند : پسر ماشطهء ( 16 ) دختر فرعون ، و گواى ( 17 ) يوسف - عليه السّلام - و صاحب جريح الرّاهب و عيسى - عليه السّلام - و قصّهء اينان در جاى خود بيايد ( 18 ) .
و در خبر مىآيد كه : يوسف - عليه السّلام - چون پادشاهى با او فتاد ( 19 ) و خداى تعالى او را به پيغامبرى به اهل آن ولايت فرستاد ، يك روز جبريل بنزديك ( 20 ) او نشسته بود ،
هامش
( 1 ) . قم : يوسف را چون او .
( 7 - 2 ) . بم ، آب ، آز : گواهى .
( 3 ) . آج : ندارد .
( 6 - 4 ) . همهء نسخه بدلها : گهواره .
( 17 - 5 ) . آب ، آز ، آج ، لب : گواه .
( 8 ) . آز ، آب ، آج ، لب : گواهى .
( 9 ) . قم ، آج ، لب : گهواره .
( 12 - 11 - 10 ) . قم : پيراهن ، آو ، بم ، آب ، آج ، لب : پرهن .
( 13 ) . قم ، آو ، بم ، آب ، آز : اين از جملهء كيد .
( 14 ) . قم : ندارد .
( 15 ) . آب ، آز و صاحب جريح .
( 16 ) . آو ، بم ، آز : ماشط .
( 18 ) . همهء نسخهها بجز قم ان شاء اللَّه .
( 19 ) . قم : با او افتاد ، آو ، بم ، آب ، آز : به او افتاد ، آج ، لب : يافت .
( 20 ) . قم : نزد ، آج ، لب : پيش .