اندازهاى معلوم ( 1 ) مقدّر .
* ( وَأَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ ) * ، حمزه تنها خواند : الرّيح ، بر لفظ واحد . ابو عبيد ( 2 ) گفت :
اين را وجهى نشناسم كه موصوف واحد باشد و صفت جمع من قوله : و ارسلنا الرّيح لواقح ، جز كه اختلاف باد در جهات به جارى مجرى جمع كند . مبرّد گفت : روا بود كه ريح به جنس كند ( 3 ) . آنگه آن صالح بود جمع را و واحد را و هذا على ضعف ، گفت : اين هم ضعيف است . و كسائى گفت : هذا من باب قولهم ارض اعفار ( 4 ) و ثوب اخلاق است و اين وجهى باشد براى آن كه موصوف واحد است و صفت جمع ، و اين را نظاير دگر هست ، و اگر چه بسيار نباشد ، منها قولهم : ارض سباسب ( 5 ) . و فرّاءهم اين وجه گفت ، و انشد :
جاء الشّتاء ، و قميصى اخلاق
شراذم ، يضحك منه التّوّاق ( 6 )
اسم ابنه ، و باقى قرّاء « رياح » خواندند به جمع ، امّا قوله : * ( لَواقِحَ ) * ، جمع لاقح ( 7 ) باشد و آن آبستن بود و اين جا ملقح بايست از روى معنى ، يعنى آبستن كننده ، جز كه عن ( 8 ) باب ليل نائم و سرّ كاتم باشد . و گفتهاند « لقح » هم لازم است و هم متعدّى ، و رياح لواقح آن بود كه ميغ را جمع كند تا از او باران زايد و درخت را باردار كند ، و آن كه ابر بپراگند و برگ ريزد ضدّ اين باشد ، آن را عقيم خوانند . و گفتهاند لواقح به معنى ملاقح است ، چنان كه نهشل بن حرى گفت :
ليبك يزيد ضارع لخصومة
و مختبط ممّا تطيح الطَّوائح
اى ، المطاوح . و گفتند : على معنى النّسبه ( 9 ) باشد ، كقولهم : حائض و طاهر و طامث ، اى ذات حيض و طهر و طمث . و منه : همّ ناصب ، اى ذو نصب ، قال النّابغة :
كلينى لهمّ ، يا اميمة ، ناصب
و ليل أقاسيه بطى الكواكب
اى ، منصب ذي ( 10 ) نصب .
هامش
( 1 ) . آب و .
( 2 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز مل : ابو عبيده .
( 3 ) . آب : كنند .
( 4 ) . قم : اعقال ، آو ، آب ، آز ، آل ، مش : اعفال ، مل ، لب : اغفال .
( 5 ) . قم : سباب .
( 6 ) . همهء نسخه بدلها : النواق .
( 7 ) . آو ، آج ، مش : لاقحه .
( 8 ) . كذا در اساس و قم : ديگر نسخه بدلها : من .
( 9 ) . آو ، آب ، آز ، آج ، مش ، آل ، مل : التشبيه .
( 10 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز قم : ذو .