از او يك نوع ميوه بيشتر نياوردى ، نه آن كه از يك آب و يك زمين و يك هوا هزار نوع نبات و گياه و درخت و ميوه پديد آرد ( 1 ) ! اگر طبع بودى يا امرى موجب اين قضيّه ( 2 ) در او محال بودى ، چون بر اين جمله مىباشد ، دليل كند كه اين را صانعى و مدبّرى هست قادر ( 3 ) ، مختار كه به حسب اختيار و ارادت خود چنان كه مىخواهد مىآرد و مىآفريند . و عاصم خواند و ابن عامر : يسقى بماء واحد ، به « يا » خواندند ، على معنى يسقى ذلك كلَّه بماء واحد ، و باقى قرّاء ، تسقى خواندند ، اى تلك الجنّات و النّخيل تسقى ، و اين اختيار ابو عبيد است . و گفت : دليل آن كه مؤنّث است و تأنيث وجه است ( 4 ) ، قوله تعالى : * ( بَعْضَها عَلى بَعْضٍ ) * ، و نگفت بعضه . و جابر عبد اللَّه انصارىّ گفت ، از رسول - عليه السّلام - شنيدم كه على را گفت :
النّاس من شجر شتّى و انا و انت من شجرة واحدة
، آنگه بخواند : * ( وَفِي الأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ - ) * الى قوله :
نسقى ( 5 ) * ( بِماءٍ واحِدٍ ) * ، به « نون » مضموم ، ما را به يك آب آب مىدهند . قوله : * ( وَنُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الأُكُلِ . ) * ابو هريره گفت ، رسول - عليه السّلام - گفت :
مراد تفاضل است از ميان انواع خرما و ميوه چون : نارسى ( 6 ) و دقل و ترش و شيرين .
مجاهد گفت : در ميوهها همچنان تفاضل نهاد كه در بنى آدم همه از يك پدر و مادرند و آنگه اين همه اختلاف در ايشان : يكى دراز و يكى كوتاه ، و يكى سياه و يكى سپيد ، و يكى سرخ و يكى زرد ، و يكى مستوى الخلق و يكى متفاوت الخلق ، و يكى خوشخوى و يك بد خوى ، و يكى عاقل و يكى ابله ، و يكى سعيد و يكى شقى ، و يكى سازنده ( 7 ) و يكى ناساز ، الى غير ذلك من الاختلاف .
حسن بصرى گفت : اين مثلى است كه خداى تعالى بزد براى دلهاى ما . زمين
هامش
( 1 ) . بم : پديدار آورد .
( 2 ) . قم : قصّه .
( 3 ) . همهء نسخهها بجز ، قم و بم : قادرى .
( 4 ) . قم : و وجه تأنيث او ، كه از ضبط متن و اتّفاق ديگر نسخه بدلها روشنتر مىنمايد .
( 5 ) . كذا ، در اساس و همهء نسخه بدلها ، متن قرآن مجيد : * ( يُسْقى . ) *
( 6 ) . كذا ، در اساس و قم ، آو : فارسى ، كه با قلمى بعدى به « بارسى » تصحيح شده است ، بم ، آب ، آز ، آج :
انار ملبسى ، لب : چيز ديگرى بوده كه با خطى بعدى به « انار ملبسى » تصحيح شده است . در لهجهء سبزوار « پرسى » به معنى نوعى زردآلو و در فرهنگ آنندراج « بارسين » و در زبان امروز شمال افغانستان « پارسى » به معنى « كدوى تلخ » رايج است . كلمهء مورد بحث مىتواند « نارسى / نارس » ، و يا « پارسى » باشد .
( 7 ) . آز ، آج ، لب : سازمند ، آو ، بم : نيازمند .