اين صاع من چه مىگويد ؟ گفتند : نه . گفت : مىگويد ، شما دوازده برادر بودى ، يكى را ببردى و بفروختى . ابن يامين چون اين شنيد ، برخاست و گفت : ايّها الملك ! براى خداى از اين صاع بپرس تا برادر من زنده هست ؟ يوسف - عليه السّلام - صاع بزد ، گفت :
مىگويد زنده است و تو او را بينى . گفت : اكنون هر چه خواهى مىكن كه چون او حال من بداند مرا برهاند . يوسف - عليه السّلام - برخاست و وضو تازه كرد و باز آمد .
ابن يامين گفت : ايّها الملك ! از اين صاع بپرس تا او را دربار من كه نهاد ؟ گفت :
صاع من خشمگين است از اين پس ( 1 ) نگويد ، و فرزندان يعقوب چون خشم گرفتندى كس طاقت ايشان نداشتى . روبيل گفت : ايّها الملك [ 29 - ر ] رها كن ما را و الَّا نعرهاى زنم كه هيچ آبستن نماند و الَّا بچّه بيفگند - و موى بر اندام او برخاست و از پيراهن ( 2 ) او برون آمد ، و خداى تعالى عادت چنان رانده بودى كه چون يكى از ايشان خشم گرفتى ، يكى از آن نژاد ايشان ( 3 ) دست بر او نهادى خشم او ساكن شدى .
يوسف - عليه السّلام - پسرش را گفت : برو و دست بر روبيل نه . كودك از پس پشت او درآمد و دست بر او نهاد ، خشم او ساكن شد ، گفت : از فرزندان يعقوب كسى اين جاست ؟ يوسف گفت : يعقوب كه باشد ؟ گفت : يعقوب اسرايل ( 4 ) اللَّه بن ذبيح اللَّه بن خليل اللَّه . يوسف گفت : اين سخن راست است ( 5 ) ، چون به حكم برادران چنان آمد كه بنيامين ( 6 ) بر يوسف باشد ( 7 ) ، يوسف گفت : به روى و برادر را اين جا رها كنى به حكم شرع شما .
گفتند : * ( يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ ) * ، اى عزيز اين شهر ! * ( إِنَّ لَه أَباً شَيْخاً كَبِيراً ) * ، او پدرى دارد پير ، و مردى بزرگوار است ، اگر هيچ ممكن باشد يكى را از ما به جاى او باز گير كه ما تو را از جملهء محسنان و نكوكاران ( 8 ) مىبينيم ، و احسان تو عام است با ما و با ديگران .
ابن اسحاق گفت ، معنى آن است كه : اگر اين بكنى از جملهء محسنان باشى .
يوسف گفت : * ( مَعاذَ اللَّه ) * ، پناه با خداى مىدهم كه آن را كه متاع ما بنزديك او
هامش
( 1 ) . مل : بيش .
( 2 ) . همه نسخه بدلها ، بجز قم و آز : پرهن .
( 3 ) . قم ، آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : كسى ، مل : يكى .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز قم : اسرائيل .
( 5 ) . قم پس .
( 6 ) . قم ، مل : ابن يامين .
( 7 ) . قم : شد .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها : نيكوكاران .