يوسف بر او بود بعلَّت كمر ، فهذا معنى قولهم : * ( إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَه مِنْ قَبْلُ . ) *
* ( فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي ) * ( 1 ) * ( نَفْسِه ) * ، يوسف - عليه السّلام - اين حديث در دل پوشيده داشت و اظهار نكرد و نگفت ( 2 ) آن برادر منم و من آن دزدى نكردم ، و در خويشتن گفت : * ( أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً ) * ، و نصب او بر تميز است بعد تمام الاسم ، امّا به ظاهر التّنوين ، او بتقدير الاضافة ، اى انتم شرّ النّاس مكانا و منزلة ، شما بترين ( 3 ) مردمانى به پايه و منزلت . و قوله : * ( فَأَسَرَّها ) * ، براى آن به كنايت تأنيث گفت كه كلمت خواست يا مقالت . و گفتند : سرقه خواست ، و گفتند : آن حالت خواست .
آنگه در آن كلمت خلاف كردند : بعضى گفتند اين بود كه : * ( أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً ) * ، اين در دل گفت ( 4 ) ، به زبان نگفت . بعضى دگر گفتند : آن حالت و حكايت و حوالت كه ايشان كردند از سرقهء بر يوسف . و براى آن گفت كه : * ( أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً ) * كه آن حديث اگر راست بودى ، سعايت بود و غيبت ، و اگر دروغ بود ، بهتان بود ، آن حديث در آن جا مهم نبود گفتن و ايشان را به آن حاجت نبود . * ( وَاللَّه أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ ) * ( 5 ) * ( ) * ، و خداى تعالى گفت : خداى عالمتر است به آنچه ايشان گفتند و وصف كردند . وصف و صفت بنزديك اهل لغت قول واصف باشد و بنزديك بعضى متكلَّمان نيز ، يقال : وصف ( 6 ) الشّىء يصفه وصفا و صفة ، و هو ( 7 ) واصف ، و بنزديك محقّقان ما عليه الذّات باشد .
برادران يوسف چون بديدند كه يوسف ابن يامين را باز خواهد گرفتن بعلَّت سرقهاى ( 8 ) ، يوسف را گفتند : * ( أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَه أَباً شَيْخاً كَبِيراً - ) * الاية . در خبر مىآيد كه : چون صاع پيش يوسف بردند ، يوسف - عليه السّلام - در صاع نگريد ( 9 ) و انگشت بر صاع زد و آوازى بيامد از او ، روى به برادران كرد و گفت بر طريق تعريض : دانى تا
هامش
( 1 ) . اساس : عن ، كه با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد .
( 2 ) . قم : اين سخن پوشيده داشت در دل و اظهار نكرد و گفت .
( 3 ) . همه نسخه بدلها ، بجز قم و مل : بدترين .
( 4 ) . قم : گرفت .
( 5 ) . اساس و قم : يصفون ، كه با توجه به متن قرآن مجيد تصحيح شد .
( 6 ) . اساس : اوصف ، با توجه به نسخه بدلها تصحيح شد ، مل : ما اوصف .
( 7 ) . قم : فهو .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها : سرقه .
( 9 ) . قم : نگريست .