مفسّران خلاف كردند در آن سرقت كه ايشان بر يوسف حوالت كردند .
سعيد جبير گفت و قتاده : او را پدر ( 1 ) مادرى بود ، او صنمى داشت زرّين . يوسف - عليه السّلام - از آن كه از كودكى بت را و بتپرست را دشمن داشتى ، آن بت از او بدزديد و بشكست و بر راه بيفگند .
ابن جريج گفت : مادرش فرمود كه بتى از آن خال او - برادر مادرش - بدزديد و بشكست .
مجاهد گفت : سايلى روزى سؤال مىكرد و يوسف كودك بود ، خايهء مرغى بدزديد و به آن سايل داد .
وهب منبّه گفت : او را عادت بود ( 2 ) كه چون خوان بنهادندى ، طعام پنهان برگرفتى و بنهادى براى سايلان .
ضحّاك و جماعتى ديگر [ 28 - پ ] گفتند ( 3 ) : اوّل محنت كه يوسف را بود ، آن بود كه مادرش فرمان يافت و او كوچك بود ، يعقوب او را به خواهر خود داد - دختر اسحاق - تا او را تربيت كند ، او را بستد و مىداشت و اسحاق را كمرى بود ( 4 ) كه بميراث فرزندان مهين ( 5 ) ابراهيم داشتند . به حكم آن كه اين خواهر ، مهين ( 6 ) فرزندان بود ، كمر او بر گرفت . چون يوسف بزرگ شد ، يعقوب بيامد و گفت : اى خواهر ! يوسف را به من ده . گفت : ندهم كه من از او نشكيبم . گفت : من اوليترم ، و الحاح كرد . عمّهء يوسف گفت : اگر لا بدّ است رها كن تا يك دو روز ديگر اين جا باشد تا من او را ( 7 ) ببينم ، آنگه ببر او را اگر خواهى . و شبى يوسف خفته بود ، او بيامد و آن كمر اسحاق بر ميان او بست و او بى خبر . چون يعقوب آمد كه يوسف را باز خواهد ، گفت : آن كمر من دزديدهاند و من به طلب آن دل مشغولم . يعقوب نيز دلتنگ شد ، آنگه او در سراى مىجست ، آنگه گفت آنان را كه در اين سراىاند : برهنه بايد شدن ! يك يك را برهنه مىكردند تا به يوسف رسيد ، كمر بر ميان او بود و از دين ابراهيم استرقاق السّارق بود . يعقوب گفت : اكنون بر تو مىباشد چندان كه تو خواهى . تا زنده بود ،
هامش
( 1 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : پدرى .
( 2 ) . قم : بودى .
( 3 ) . قم كه :
( 4 ) . قم از آن ابراهيم - عليهما السّلام .
( 6 - 5 ) . قم : ميهين .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها نيك .