اى يوسف اى راستگير ( 1 ) فتوى كن ما را در هفت گاو ( 2 ) فربه كه مىخورد ( 3 ) ايشان را هفت گاو لاغر و هفت خوشهء سبز و ديگر خشك تا مگر من باز شوم ( 4 ) با مردمان تا مگر ايشان بدانند .
گفت : بكارى هفت سال پيوسته آنچه بدروى رها كنى در خوشه الَّا اندكى از آنچه ( 5 ) بخورى .
پس آيد از آن پس ( 6 ) هفت سال سخت بخورند ( 7 ) آنچه از پيش ( 8 ) نهاده باشى ( 9 ) آن را الَّا اندكى از آنچه نگاه دارى .
پس آيد از پس آن سالى كه در او فرياد رسند مردمان را و در او انگور فشارند .
گفت پادشاه : بياريدش به من ، چون آمد به او رسول ، گفت : باز گرد با خداوندت بپرس از او ( 10 ) كه چه بود آن زنان را كه ببريدند دستهاشان ( 11 ) كه خداى من به كيد ايشان داناست !
گفت : چه كار بود شما را چون مطالبت كردى يوسف را از تن او ( 12 ) ؟
گفتند : پرگست باد ( 13 ) ! ندانيم بر او هيچ بديى ( 14 ) . گفت زن عزيز : اكنون پيدا شد ( 15 ) حق
هامش
( 1 ) . قم ، آو ، بم ، آج ، لب : راستگوى .
( 2 ) . قم : گاوان .
( 3 ) . قم : مىخورند ، آو ، بم ، آج ، لب : بخوردند .
( 4 ) . بم ، آج ، لب : گردم .
( 5 ) . بم : كه از آن .
( 6 ) . قم ، آو ، بم ، آج ، لب : از پس آن .
( 7 ) . آج ، لب : بخورد .
( 8 ) . آج ، لب : از پس .
( 9 ) . بم : باشند .
( 10 ) . آو ، بم : او را .
( 11 ) . قم : دستهاى خود را ، آو ، بم ، آج ، لب : دستها .
( 12 ) . آو ، بم ، آج ، لب : نفس او .
( 13 ) . قم : پرگست بادا ، آو ، آج ، لب : باز دارد ، بم : ياد دارد .
( 14 ) . قم ، آو ، بم ، آج ، لب : بر او از بدى .
( 15 ) . آو ، بم ، آج ، لب : شود .