كه شما در او فتوى پرسيدى ( 1 ) .
چون مدّت برفت و سه روز بر آمد روز چهارم گماشتگان ملك آمدند ( 2 ) و ايشان را از زندان برون ( 3 ) بردند . يوسف - عليه السّلام - گفت ساقى را كه خواب نيك ديده بود [ 18 - پ ] ، و يوسف دانست كه او را نجات خواهد بودن : * ( اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ ) * ، گفت : حديث من ياد ده ملك را و پيش او ذكر من و حديث من بگو . و در آن حال شيطان از ياد يوسف ببرد كه نام خداى برد ( 4 ) . جبريل آمد و دست يوسف گرفت و او را با گوشهاى برد از زندان و بر زمين زد ( 5 ) و زمين اوّل بشكافت ، گفت : فرو نگر ( 6 ) تا چه مىبينى ( 7 ) . او فرو نگريد ، گفت : زمين دوم مىبينم ، آن نيز بشكافت . گفت :
فرونگر . در نگريد زمين سهام ( 8 ) بديد ، و هم چونين ( 9 ) تا هفت زمين بشكافت . گفت :
فرونگر . تا چه مىبينى ( 10 ) . فرو نگريد سنگى ديد عظيم . گفت : سنگى مىبينم بزرگ جبريل پر بر آن سنگ زد و سنگ ( 11 ) بشكافت . از ميان آن سنگ كرمى بيرون آمد ( 12 ) برگى سبز ( 13 ) در دهان گرفته . جبريل گفت : خدايت سلام مىكند و مىگويد : چه گمان بردى ؟ پنداشتى من تو را فراموش كردهام در زندان و اين كرم را در زير هفتم زمين در ميان اين سنگ فراموش نكردم ؟ ( 14 ) اكنون به عزّ عزّت ( 15 ) كه هفت سال اين جا بمانى . يوسف گفت : و خداى از من راضى باشد ؟ گفت : آرى . گفت : اگر اين كه هفت است ( 16 ) ، هفتاد باشد ، باك ندارم .
در خبر است كه چون يوسف - عليه السّلام - جبريل را ديد در زندان ، او را گفت :
هامش
( 1 ) . قم : فتوى كردى .
( 2 ) . آو ، بم : گماشتگان مىآمدند .
( 3 ) . آو ، مل ، آب ، آز ، آج ، لب : بيرون .
( 4 ) . مل : بردى ، آو ، بم ، لب : ببرد .
( 5 ) . قم : پر بزد بر زمين ، آب ، آز ، آج ، لب : پر بر زمين زد ، كه بر متن رجحان دارد .
( 6 ) . آب ، آز : فرو نگريد .
( 7 ) . آو : تا چه بينى ، بم ، آب ، آج ، لب : تا چه بينى .
( 8 ) . قم : سوم ، بم ، مل : سيم ، لب : سيوم .
( 9 ) . همهء نسخ بدلها : همچنين .
( 10 ) . قم ، آج ، لب : چه بينى .
( 11 ) . آج ، لب نيز .
( 12 ) . آو ، بم ، آب ، آز : برون .
( 13 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : سبزى .
( 14 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، آج ، لب : نكردهام .
( 15 ) . همهء نسخه بدلها من .
( 16 ) . آو ، آب ، آز ، آج ، لب : اين كه هفت است اگر ، بم : اين هفت است ، اگر .