توبه كردند ، و فزع كردند با عزير ، و عزير دعا كرد و تضرّع كرد و از خداى تعالى درخواست تا توريت [ با ] ( 1 ) ياد او دهد . خداى تعالى دعاى او اجابت كرد و نورى در دل او نهاد ، توريت ياد او آورد ( 2 ) جمله . او ، بيامد و قوم را بشارت داد كه خداى تعالى توريت با ياد من داد و توريت خواندن گرفت و بر ايشان مىخواند ، ايشان بهرى اعتماد كردند و بهرى نكردند تا آنگه كه خداى تعالى تابوت با ايشان داد ، آنچه از او نوشته و ياد گرفته بودند با آن نسخه كه در تابوت بود مقابله كردند ، حرفى زيادت و نقصان نبود ، [ 70 - پ ] گفتند : اين تخصيص عزير را براى آن بود كه او پسر خداى است ، - تعالى عمّا يقول الظَّالمون علوّا كبيرا ( 3 ) . و سدّى گفت ، سبب آن بود كه : چون عمالقه بر بنى اسرايل مسلَّط شدند و ايشان را مىكشتند و مىرنجانيدند ، ايشان بگريختند و متوارى شدند و در عالم پراگنده شدند و نسختهاى توريت كه داشتند در كوهها پنهان كردند ، و عزير نيز بگريخت و در بعضى كوهها خداى را عبادت مىكرد و از كوه فرو نيامدى الا روز عيد . روزى از روزهاى عيد فرود آمد ، زنى را ديد بر سر گورى ايستاده و مىگفت : وا مطعماه ( 4 ) وا كاسياه ! و عزير در دعا و تضرّع بسيار مىگفت : بار خدايا ! بنى اسرايل را بىعالم رها كردى ، عزير فراز شد و آن زن را وعظ كرد و گفت : از خداى بترس - و گمان چنان برد كه آن گور شوهر اوست - يا زن ! تو چنان دانى كه روزى تو به دست شوهرت بود ، روزى تو بر خداى است ، تو را و شوهرت را و جمله خلايق را . زن گفت : چنان كه مىدانى ( 5 ) كه روزى از خداى است و همهء جهان را روزى او مىدهد و هيچ خلق را بىروزى رها نكند ، نمىدانى كه علم عالمان ازوست و بنو اسرايل را بىعالم رها نكند ؟ عزير گفت : راست گفتى ، و لكن تو كيستى ؟ گفت : من دنياام آمدهام تا تو را بشارتى دهم بدان كه از نمازگاه تو چشمهء آب پديد خواهد آمدن و درختى بر كنار آن چشمه بخواهد رستن ، تو از ميوهء آن درخت بخور و از آن چشمهء آب باز خور و از آن جا وضو كن و دو ركعت نماز بكن كه خداى تو را چيزى ( 6 ) خواهد دادن . چون از آن جا برفت و با نمازگاه خود رفت بر دگر
هامش
( 1 ) . اساس : ندارد از آو ، افزوده شد .
( 2 ) . آو ، آج ، بم : داد .
( 3 ) . محتمل است اشاره مفسّر به سورهء بنى اسرائيل ( 17 ) آيهء 43 ( * ( . . . تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً ) * ) .
( 4 ) . اساس : وا معظماه به قياس نسخهء آو ، تصحيح شد .
( 5 ) . آو ، آج ، بم : لب : چون مىدانى .
( 6 ) . لب : خيرى .