روايت كردند كه : چندانى نور عرش پيدا كرد كه به سوراخ سوزن مىبرود . و اينان ( 1 ) به لفظ عظمت گفتند . سدّي گفت : به مقدار سر انگشتى ، و مراد انگشت كهين .
و رفع كرد اين روايت به أنس از رسول - عليه السّلام - كه او اين آيت مىخواند ، آنگه انگشت مهين بر بند انگشت كهين نهاد و گفت : اين مقدار نور خداى تعالى تجلَّى فرمود بر كوه ، كوه به زمين فرو شد .
حسن بصرى روايت كرد كه : خداى تعالى وحى كرد به كوه ( 2 ) كه تو طاقت رؤيت من ندارى ( 3 ) . كوه به زمين فرو شد و موسى در او مىنگريد تا هيچ نماند .
اين اقوال همه على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه ، اعني تجلَّى ربّه ، أى نور ربّه . و « تجلَّى » به معنى ظهر ، و قيل : معناه تجلَّى ربّه لأهل الجبل ، هم ( 4 ) بر اين طريقه حذف مضاف و اقامت مضاف إليه به جاى او ، كقوله تعالى :
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ ( 5 ) . و بر اين قول « تجلَّى » مضاف باشد با نام خداى ، و لكن تجلَّى [ به ] ( 6 ) برهان و دليل باشد ، براى آن كه آنچه به دليل واضح روشن شود ، جارى مجراى ضرورى و مدركات باشد ، نبينى كه شاعر چه گونه مىگويد ( 7 ) :
تجلَّى لنا بالمشرفيّة و القنا
و قد كان عن وقع الاسنّة نائيا
و مراد شاعر آن است كه تدبير امر كارزار بر او دليل كرد و راه نمود [ مردم را ] ( 8 ) كه او مدبّر آن كارزار است با آن كه او غايب بود ، نبينى كه گفت : او از وقع سنانها دور بود ، پس مراد به « تجلَّى » در بيت ظهور به دليل است بر تدبير و راى او .
بعضى دگر گفتند تأويل آيت آن است كه : فلمّا تجلَّى ربّه بالجبل لموسى ، براى آن كه عرب حروف صفات ( 9 ) را به جاى يكديگر بدارند ( 10 ) ، و معنى آن
هامش
( 1 ) . مج ، وز : و اين .
( 2 ) . آج ، لب : كوهى .
( 3 ) . مج ، وز : دارى .
( 4 ) . اساس : لاهلهم ، با توجه به مج ، وز تصحيح شد .
( 5 ) . سورهء يوسف ( 12 ) آيهء 82 .
( 8 - 6 ) . اساس : ندارد ، با توجه به مج ، وز افزوده شد .
( 7 ) . مج ، وز ، مل شعر .
( 9 ) . كذا : در اساس و همهء نسخه بدلها ، چاپ شعرانى ( 5 / 273 ) : اضافت .
( 10 ) . اساس : براند ، با توجه به مج ، وز تصحيح شد .