ندانيم تا كلام خداى بود يا نه ! جز كه چيزى شنيديم و ما را هنوز آن شك حاصل است كه بود ، و اين شكّ ما زايل نشود جز كه خداى را به معاينه ببينيم ( 1 ) . تو از خداى در خواه تا خود را معاينه به ما نمايد . موسى - عليه السّلام - گفت : [ از خداى بترسيد كه اين نشايد گفتن ، گفتند : چاره نيست موسى . - عليه السّلام - گفت ] ( 2 ) : بار خدايا مىدانى تا اينان چه مىگويند ؟ و ذلك قوله تعالى : يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ فَقالُوا أَرِنَا اللَّه جَهْرَةً ( 3 ) ، و قوله تعالى : لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّه جَهْرَةً ( 4 ) .
حق تعالى گفت : بگو آنچه ايشان مىخواهند . موسى - عليه السّلام - گفت : * ( رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ) * ، بار خدايا بنماى تا به تو نگرم ! جواب آمد از قبل ربّ العزّة : * ( لَنْ تَرانِي ) * ، تو نبينى مرا هرگز . * ( وَلكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ ) * ، و لكن در كوه نگر ، و آن كوهى بود كه از آن بزرگتر كوه ( 5 ) نبود در مدين ، آن را زبير گفتند على قول السّدّي . و آن آن بود كه گفت : چون خداى تعالى گفت من تجلَّى خواهم كرد [ ن ] ( 6 ) بر بعضى كوهها . همه كوهها سر برآوردند ، مگر كوه زبير كه سر فرو برد و گفت : مرا محلّ آن نباشد كه خداى تعالى تجلَّى نور خود بر من فكند ( 7 ) . حق تعالى گفت : به عزّت من كه ( 8 ) جز بر تو نيفگنم به تواضعت - و اين على طريق التمثيل باشد . اگر اين كوه بر جاى خود بماند تو مرا بينى ، آنگه تجلَّى فرمود .
و در معنى « تجلَّى » خلاف كردند . عبد اللَّه عبّاس گفت : ظهر نوره للجبل ، نور او بر كوه طور پيدا شد . ضحّاك گفت : حق تعالى بفرمود تا از آن حجابها چندان نور بتافت كه [ از ] ( 9 ) بينى گاوى ( 10 ) برون آيد . عبد اللَّه سلام و كعب الأحبار
هامش
( 1 ) . مج ، وز ، مل : ببينيم به معاينه .
( 9 - 6 - 2 ) . اساس : ندارد ، با توجه به مج ، وز افزوده شد .
( 3 ) . سورهء نساء ( 4 ) آيهء 153 .
( 4 ) . سورهء بقره ( 2 ) آيهء 55 .
( 5 ) . لت : كوهى .
( 7 ) . اساس : كند ، با توجه به مج ، وز تصحيح شد .
( 8 ) . لت : من خداى كه .
( 10 ) . مج ، وز ، لت : گافى ، بم : تنى گاوى .