خداى را عبادت مىكرد تا وفاتش آمد ، و در ميان قوم خود هشت سال مقام كرد .
راوى خبر گويد كه : رسول - عليه السّلام - امير المؤمنين على را گفت :
( يا على أ تدري من اشقى الاولين ) ( 1 )
، دانى تا شقى ترين اوّلينان كيست ؟ گفت :
( الله و رسوله اعلم ) ،
خداى و پيغامبر ( 2 ) عالمتر . گفت : آن كه ناقهء صالح را كشت . دانى تا شقىترين آخريان ( 3 ) كيست ؟ گفت : خداى و پيغامبر ( 4 ) عالمتر . گفت كشندهء تو باشد اى ( 5 ) على .
در خبر است كه : عبد الرّحمن ملجم بنزديك امير المؤمنين آمد . چون او بيعت مردمان كوفه مىگرفت تا بيعت كند ، سه بار پيش او آمد او را رد كرد .
عبد الرّحمن گفت : يا امير المؤمنين چرا مرا رد مىكنى و بيعت نمىستانى ؟ گفت :
از تو چيزى بپرسم ، مرا به راستى خبر دهى ؟ گفت : آرى ( 6 ) .
گفت : در راه كه مىآمدى سوارى بر آمد بر اين شكل و بر اين نشان و تازيانه به سينهء تو باز نهاد و تو را گفت :
تنحّ يا شقيق عاقر النّاقة
، دور شو اى برادر كشندهء ناقهء صالح ؟ گفت : آرى .
گفت : خداى بر تو كه چون در كتّاب بودى كودكان تو را ابن راعية الكلاب خواندندى ؟ گفت : آرى ، گفت : به خداى بر تو نه بر سينهء تو نشانى برصى : و پيسى هست گفت : آرى .
گفت : به خداى بر مادرت تو بر تو نه بر سنهء تو نشان برصى ( 7 ) و پيسى هست ؟ گفت : آرى .
گفت : به خداى بر تو مادرت تو را خبر داد در وقت آن كه پدرت با او مواقعه كرد كه به تو بزاد او حايض بود ؟ گفت : اگر چيزى پنهان كردمى اين پنهان كردمى .
همچنين گفت مرا . گفت : دست مراده . يك بار بيعت او فرا گرفت ( 8 ) و برفت . چون پارهاى بشد باز خواند او را و دگر باره بيعتش بستند و عهد و ميثاق مجدّد كرد و سوگند داد كه غدر نكند و بيعت را خلاف نكند . سوگند خورد و برفت . بار سه ديگرش »
هامش
( 1 ) . اساس : ندارد ، با توجه به مج ، وز افزوده شد .
( 4 - 2 ) . مل : و رسول او .
( 3 ) . مج ، وز ، مل ، آج ، لب ، لت : آخرينان .
( 5 ) . مل ، آج ، لب : يا .
( 6 ) . آج ، لب گفت آرى ، گفت آرى .
( 7 ) . مج ، وز ، لت : سينه تو لكّهء برص .
( 8 ) . مج ، وز ، مل ، لت : ها گرفت .
( 9 ) . آج ، لب ، آن : بار ديگرش ، آف : بار سيوم ديگرش .