امّا مرثد بن سعد گفت : اللَّهم اعطنى برّا و صدقا ، بار خدايا مرا برّى و صدقى بده ، بدادند او را آنچه خواست . قيل گفت : من آن خواهم كه به قوم من رسيد ، گفتند : هلاك رسيد به ايشان ، گفت : روا باشد ، لا حاجة لي فى البقاء بعدهم ، مرا پس از ايشان ( 1 ) زندگانى نمىيابد ، باد در آمد و او را هلاك كرد .
لقمان بن عاد گفت : بار خدايا ، مرا عمرى دراز بده ( 2 ) . گفتند : چه مقدار خواهى ؟ گفت : عمر هفت كركس ( 3 ) ، چون كركس از خايه برآمدى » او برگرفتى ( 5 ) و مىپروريدى ( 6 ) تا به مردى ( 7 ) و نر ( 8 ) اختيار كردى براى قوتش تا به مردن ، آنگه ديگرى را برگرفتى و مىپروريدى تا به مردن ، همچنين تا ( 9 ) نوبت به هفتم رسيد ، و گفتند : هر كركسى را پانصد سال عمر باشد ، و گفتند : هشتاد سال چون كركس به هفتم رسيد ، پسر برادرى بود او را ، گفت يا عم ! عمر تو همين ( 10 ) يك كركس مانده است ، او گفت : هذا لبد ، و « لبد » به زبان ايشان دهر بود [ 165 - پ ] يعنى هميشه ، گفت : اين هميشه بخواهد ماند ( 11 ) .
چون عمر لبد به سر آمد ، آن روز بامداد ( 12 ) كركسان ديگر بپريدند و لبد بيفتاد ( 13 ) و بر نتوانست خاست ( 14 ) . [ چون لبد برنخاست ] ( 15 ) لقمان بيامد تا بنگرد تا لبد را چه شده ( 16 ) است ! در خود فتورى يافت كه پيش از آن نيافته بود ، لبد را گفت : إنهض يا لبد ، برخيز يا لبد ، و خواست تا او را بر انگيزد ، لبد بر نتوانست
هامش
( 1 ) . مج ، وز ، مل ، آج ، لب : مرا پس ايشان .
( 2 ) . مج ، وز : ده .
( 3 ) . چاپ شعرانى ( 5 / 203 ) گفتند دادند .
( 4 ) . مج ، وز : كركس خايه برآوردى .
( 5 ) . مج ، وز آن را .
( 6 ) . مج ، وز ، آج : مىپروردى .
( 7 ) . مج ، وز ، مل ، لت : تا به مردن .
( 8 ) . اساس ، بم : و پر ، آج : ديگر ، با توجه به مج ، وز تصحيح شد .
( 9 ) . لت چون .
( 10 ) . مج ، وز ، لت : هم اين .
( 11 ) . وز : نخواهد ماند ، مل : نخواهد ماندن .
( 12 ) . مج ، وز : بامدادان .
( 13 ) . لت : بيوفتاد .
( 14 ) . اساس : خواست ، با توجّه به مج تصحيح شد ، مل ، لت ، آن : خاستن .
( 15 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به مل ، لت افزوده شد .
( 16 ) . مج ، وز ، مل ، لت : چه بوده .