زنان نكو روى . ابليس بنزديك مردى آمد از اهل سهل در صورت غلامى ( 1 ) ، گفت :
مرا كسى ( 2 ) مىبايد تا خدمت او كنم . مرد گفت ( 3 ) : خواهى پيش من آى و خدمت من كن تا مزدت مىدهم ( 4 ) . گفت ( 5 ) : نيك آيد و پيش او رفت و خدمت او مىكرد و گوسپندان ( 6 ) او مىچرانيد . روزى بايستاد و نى بساخت - اعنى يراع و پيش او ( 7 ) كس ساخته نبود ( 8 ) - و بزد ( 9 ) . مردم آوازى ( 10 ) شنيدند كه هرگز نشنيده بودند ( 11 ) . هر روز جماعتى بر او ( 12 ) آمدندى و سماع آن نى كردندى و خبر به اهل جبل رسيد كه مردى هست در سهل كه چيزى بساخته است كه از آن جا آوازى خوش مىآيد .
ايشان را عيدى بودى كه هر سال يك بار به آن عيد از شهر بيرون شدندى و زنان خود را بياراستندى و مردان به تماشا و نظاره برون رفتندى ( 13 ) بر عادتى كه ايشان را بود . در اين عيد تنى چند از اهل كوهستان بيامدند تا نظارهء عيد كنند [ 161 - ر ] و آواز اين نى بشنوند ، آن زنان را ديدند و ( 14 ) جمال ايشان ، تعجّب 1 » فروماندند ( 16 ) .
برفتند و اهل كوهستان را خبر دادند از جمال زنان ايشان ، جماعتى بيامدند و به اين زمين انتقال كردند و با ايشان اختلاط و صحبت كردند و زنان با ايشان مايل شدند از جمالشان فاحشه در ميان ايشان آشكارا شد ( 17 ) ، و هو ( 18 ) قوله تعالى : وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الأُولى ( 19 ) . عبد اللَّه عبّاس گفت ( 20 ) : آدم وصيّت كرده بود
هامش
( 1 ) . آج ، لب و .
( 2 ) . مج ، وز ، مل : كس .
( 3 ) . مل اگر .
( 4 ) . آج ، لب : من دهم .
( 5 ) . مل : ابليس - عليه اللعنه - گفت .
( 6 ) . مل ، آن ، آج ، لب ، آف : گوسفندان .
( 7 ) . مل : پيش از وى .
( 8 ) . مل : نساخته بود .
( 9 ) . مل : آن نى بزد .
( 10 ) . آن : آوز او .
( 11 ) . مج ، وز ، لت : شنيده نبودند .
( 12 ) . مج ، وز : برو .
( 13 ) . مل ، آج ، لب ، آف ، لت : بيرون .
( 14 ) . مج ، وز ، لت از ، مل صورت .
( 15 ) . مج ، وز ، مل : به تعجّب .
( 16 ) . مج ، وز ، لت و .
( 17 ) . آج ، لب : پيدا شد .
( 18 ) . مل : و هى .
( 19 ) . سورهء احزاب ( 33 ) آيهء 33 .
( 20 ) . مج ، وز ، مل ، لت كه .