حادثه اى ( 1 ) ، يقال : أفتى الفقيه بكذا .
آنگه چون در حقّ پرستار قيد ايمان زد ، باز نمود كه شما بر حقيقت ايمان يكديگر واقف نباشى ( 2 ) ، بر آن كه ايمان تصديق به دل باشد و شما را بر آن اطَّلاع نبود ، من به آن عالمترم .
* ( وَاللَّه أَعْلَمُ بِإِيمانِكُمْ ) * ، آنگهى ( 3 ) گفت : اگر بر حقيقت آن علمى نبود از روى حكم همه بر ايمانى ( 4 ) . * ( بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ ) * ، اين قولى است ، و قولى ديگر آن كه :
همه از آدميد ( 5 ) از يك نسل ، و باشد كه پرستار بنزديك خدا بهتر بود از آزاد و ثوابش بيشتر بود . و اين بر سبيل تسليه گفت آنان را كه طول ندارند كه عقد آزاد بندند ، بر پرستار عقد بندد ( 6 ) و آنان كه گفتند : اين نكاح مكروه است گفتند : براى آن كه فرزند مملوك باشد ، و اين درست نيست بنزديك ما براى آن كه چون به رضاى خواجهء او بود و مهر به او ( 7 ) دهد فرزند آزاد باشد - چنان كه بيان كرديم .
و قوله : * ( فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ ) * ، بر ايشان نكاح بندى ( 8 ) به دستورى خداوندانشان ( 9 ) . و در آيت ( 10 ) دليل است بر آن كه عقد بر پرستاران ( 11 ) درست [ نباشد ] ( 12 ) الَّا به اذن خداوندان .
* ( وَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ) * ، و به ايشان دهى ( 13 ) مزدشان ، يعنى مهرشان . و مراد آن است كه به خداوندان ايشان ( 14 ) دهى ( 15 ) ، براى آن كه او مالك نفس خود نيست ، او ملك غيرى است ، منافعى كه از او حاصل آيد بر وفق شرع خواجه يش ( 16 ) را باشد . و قوله :
* ( بِالْمَعْرُوفِ ) * ، يعنى بر آن قرار كه عقد بر آن ( 17 ) بسته باشى ( 18 ) بى بخسى ( 19 ) و نقصانى ، و
هامش
( 1 ) . آج ، لب ، فق ، مر و گفتهاند : فتاة لغتى است در حادثه .
( 2 ) . مر ، تب : نباشيد .
( 3 ) . تب : آنگه .
( 4 ) . مر : ايمانيد ، آج : ايمانايد .
( 5 ) . وز ، آدمند ، آج ، لب : آدمى / آدميد .
( 6 ) . تب : بندند .
( 7 ) . آج ، لب ، فق ، مر : با او .
( 8 ) . مر ، تب : بنديد .
( 9 ) . وز ، مر : تب : خداوند ايشان .
( 10 ) . آج ، لب ، فق ، مر : و آيت .
( 11 ) . آج ، لب ، فق ، مر : عقد پرستاران .
( 12 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 15 - 13 ) . مر ، تب : دهيد .
( 14 ) . آج ، لب ، فق ، مر : خداوندانشان .
( 16 ) . مر ، تب : خواجه اش .
( 17 ) . مر : عقد بر ايشان .
( 18 ) . مر ، تب : باشيد .
( 19 ) . آج ، لب ، فق ، مر : بى رنجى .