براى آن كه ظلم نيست ، و نيز اگر كسى بر سبيل قرض بردارد هم عين مال يتيم بود كه خورده باشد ، و لكن ظلم نبود .
« ايشان آتش مىخورند در شكمشان » ، در او دو وجه گفتند : يكى آن كه سدّى گفت : روز قيامت خورندهء مال يتيم را بر انگيزند و آتش از دهن و بينى و چشم و گوش او به در مىآيد ، چون كسى كه شكم او پر آتش باشد ، و اين علامت بود فرشتگان عذاب را كه او آكل مال يتيم است .
و دوم آن كه : اين بر طريق مثل بود ، براى آن كه آن كس كه مال يتيم خورد مآل و عاقبت او با دوزخ بود ، و شكم پر آتش باز كند به عقوبت آن ، و اگر نه آن نبودى او را پس بمنزلت آن باشد كه اوّلا آتش خورده از آن جا كه ثمره و عاقبت آن خوردن آتش بود ، و اين جارى مجراى آن مثل باشد در معنى كه : « كالباحث بظلفه عن حتفه ، و قولهم : أتتك بخائن رحلاه ، و قول الشاعر ( 1 ) :
و انّ الَّذي أصبحتم تحلبونه
دم غير أنّ اللَّون ليس باحمرا
مىگويد : اين شتران كه شما به ديه و عوض خون بستدهء ( 2 ) و از آن جا شير مىدوشى ( 3 ) آن نه شير است ، آن خون مقتول شماست ، الَّا آن است كه به رنگ سرخ نيست . و قوله : * ( وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيراً ) * ، ابن عامر و عاصم به روايت ابي بكر خواند ( 4 ) : « و سيصلون » بر فعل مجهول از افعل ، يقال : صليت النّار و بالنّار و أصليته النّار اصلاء و الصّلاء النّار و الاصطلاء لزوم النّار . قال العجّاج :
و صاليات للصّلى صلى
چون به فتح گويند مقصور بايد ، چون به كسر صاد گويند ممدود ، كما قال الفرزدق ( 5 ) :
و قاتل كلب الحىّ عن نار أهله
ليربض فيها و الصّلا متكنّف
و يروى و الصّلى متكنّف ( 6 ) ، و الصّالى بالنّار المصطلي بها و بالنّسر ( 7 ) الواقع فيه ،
هامش
( 1 ) . تب شعر .
( 2 ) . بستدهء / بستده اى ، بستدهايد .
( 3 ) . مر ، تب : مىدوشيد .
( 4 ) . آج : خواندند .
( 5 ) . تب شعر .
( 6 ) . فق : منكّف .
( 7 ) . آج ، لب ، فق ، مر : بالشّر .