الحسن بن عمارة ( 1 ) گفت : به نزديك زهرى شدم پس از آن كه حديث رها كرده بود ، او را گفتم : حديث كن مرا به بعضى مسموعات خود . گفت : تو نمىدانى كه من حديث رها كردهام ؟ گفتم : يا تو حديث كن يا ( 2 ) من حديث كنم تو را . گفت : تو حديث كن . گفتم :
حدّثنى الحكم بن عتيبة عن ( 3 ) يحيى الخرّاز ، قال سمعت علىّ بن أبي طالب يقول : ما اخذ الله على اهل الجهل ان يتعلموا حتى اخذ على اهل العلم ان يعلموا
، خداى تعالى عهد نگرفت بر جاهلان كه علم آموزند ، [ گفت ] ( 4 ) تا ( 5 ) عهد گرفت بر ( 6 ) عالمان كه ايشان را علم آموزند ( 7 ) ، اكنون بشنو تا بگويم و چهل حديث روايت كرد .
* ( لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا ) * ، حميد خواند : « لا يحسبنّ » به « يا » على تقدير : لا يحسبنّ الفارحون فرحهم بما اتوا و فعلوا منجيا لهم من العذاب ، و جملهء قرّاء به « تا » خواندند خطاب با رسول - عليه السّلام . « الَّذين يفرحون » در جاى مفعول اوّل باشد ، و قوله : * ( بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ ) * ، [ 284 - پ ] در جاى مفعول دوم . و تكرار فعل براى تأكيد كرد چون كلامى دگر معترض شد ميان مفعول اوّل و دوم ، فعل عامل با سر گرفت ، گفت : * ( فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ ) * ، گفت : مپندار اى محمّد آنان را كه شادمانه باشند به آن كه كرده باشند ، و دوست دارند كه ايشان را حمد كنند و بستايند به آنچه نكرده باشند كه ايشان از عذاب برهند .
ضحّاك و عيسى بن عمر خواندند : « فلا تحسبنّهم » بالتّاء ( 8 ) بضمّ الباء خطاب با رسول باشد و صحابهء او ، و مجاهد و ابن كثير و ابو عمرو خواندند : « يحسبنّهم » ، بالياء و ضمّ الباء ، نهى غايب باشد ( 9 ) ، نبايد كه ايشان خويشتن را رستگار پندارند از عذاب كه ايشان را عذابى سخت خواهد بودن .
هامش
( 1 ) . دب ، آج ، لب ، فق : حسن بن عمّار .
( 2 ) . اساس ، وز : تا ، با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 3 ) . اساس : بن ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 4 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 5 ) . اساس : يا ، وز : با ( بى نقطه ) ، با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 6 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر : از .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها بجز وز گفت .
( 8 ) . دب ، آج ، لب ، فق و بضمّ التّاء و .
( 9 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر كه .