نباشد تو را بيرون شدن . گفت : برو ، اينان كه باشند ؟ اگر من خفته باشم اينان مرا بيدار نيارند كردن - و ابو نايله برادر من است . اين بگفت و از حصن به زير آمد و ساعتى بنشستند و هر گونه ( 1 ) حديثها كردند . آنگه ابو نايله گفت : شب ( 2 ) خوش است ، پاره اى برويم تا به شعب عجوز . گفت : روا باشد . از آن جا بيامد تا به اين شعب آمدند و بنشستند و حديث كردند . در ميانه ابو نايله دست به سر كعب اشرف فرود آورد ( 3 ) و دست به بو ( 4 ) باز گرفت و گفت : طيبى خوش است كه به كار برده اى ، طيب عرس است ؟ گفت : بلى ، طيب فلانه است ، يعنى زن او . آنگه دگر باره هم چنان كرد و دگر باره ، آنگه به بار چهارم به هر دو دست موى او بگرفت و گفت : اضربوا عدوّ اللَّه ، ايشان تيغها برگرفتند و در او نهادند و چند جراحت بر او كردند و هيچ نيك نبود ( 5 ) .
آخر محمّد مسلمه گفت : من سيخى داشتم آن بزدم بر شكم او تا زهارش بدريدم ( 6 ) ، بيوفتاد و سرش ببريدم ، و [ بر ] ( 7 ) گشتند و آمدند ، و حارث بن أوس را جراحتى رسيد بر سر ، و ( 8 ) از ما باز پس افتاد و به آخر شب به ما رسيد ، و ما با نزديك رسول آمديم با سر كعب اشرف . و رسول - عليه السّلام - آب [ دهن ] ( 9 ) در زخم حارث دميد ، به فرمان خدا نيك شد .
رسول - عليه السّلام - گفت : از اين پس هر جهودى را كه بگيرى بكشى ( 10 ) . در مدينه [ 284 - ر ] جهودى بود بازرگان ، نام او شنينه . محيصة بن مسعود او را بكشت ، و اين محيصه برادرى داشت حويصه نام بود هنوز اسلام نياورده بود ، برادر را گفت : يا عدوّ اللَّه ! مردى را بكشتى كه توبه نعمت او پرورده شده اى . گفت : بلى آن كه مرا فرمود كه او را بكش ، اگر فرمايد تو را كه برادرى هم بكشم و درنگ نكنم . حويصّه گفت : به خداى بر تو كه اگر محمّد تو را فرمايد مرا بكشى ؟ گفت : بلى ، و اللَّه كه
هامش
( 1 ) . دب ، تب : گونهء / گونه اى .
( 2 ) . تب : شبى .
( 3 ) . وز ، تب : فرو آورد .
( 4 ) . اساس ، وز ، دب ، لب ، فق : به تو ، آج : به مو ، با توجّه به تب تصحيح شد .
( 5 ) . مر : بر او كردند امّا كارى نبود .
( 6 ) . آج ، لب ، فق ، مر : ببريدم .
( 9 - 7 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 8 ) . مر پا .
( 10 ) . مر ، تب : بگيريد بكشيد .