خداى ما ما شنيديم ( 1 ) ندا كننده اى را كه ندا مىكرد ( 2 ) براى ايمان كه ايمان آريد به خدايتان ، ايمان آورديم ( 3 ) ، خداى ( 4 ) بيامرز ما را گناهان ما ، و بستر ( 5 ) از ما گناهان ما ، و بميران ما را با نيكوكاران .
خداى ما بده ما را آنچه وعده كردى ما را بر ( 6 ) پيغمبرانت و هلاك مكن ( 7 ) ما را روز قيامت كه تو خلاف نكنى وعده را .
قوله - عزّ و جلّ : * ( كُلُّ نَفْسٍ ) * ، « نفس » بر معانى مختلف آمده است : به معنى تن آمد و به معنى جان و حيات آمد ، و به معنى ذات و شىء آمد ، و به معنى همّت و عزم و اراده آمد ، و به معنى أنفه و حميّت آمد ، و به معنى مقدارى از داروى دباغ آمد ، و به جاى خود شرح داده شود - ان شاء اللَّه . و اين جا مراد تن است و حيات ، و گفتهاند : نفس را براى آن تأنيث كردند كه محمول است بر معنى حيات . و قوله :
* ( ذائِقَةُ الْمَوْتِ ) * ، أعمش خواند كه : « ذائقة الموت » ، گفت : براى آن كه هنوز نچشيد است ( 8 ) ، چنان كه فلان ضارب زيد چون حال خواهى ، و ضارب زيدا چون معنى استقبال خواهى . و ذوق نفس مرگ را عبارت است از آن كه مرگ به او رسد ، قال اميّة بن الصّلت :
من لم يمت عبطة يمت هرما
الموت كأس فالمرء ( 9 ) ذائقها
ابو هريره روايت كند از رسول - عليه السّلام - كه : چون خداى تعالى گل آدم از زمين برداشت و از او آدم را بيافريد ، زمين در خداى بناليد از آنچه از او برداشته بود .
هامش
( 1 ) . آج ، لب ، فق : شنوديم .
( 2 ) . آج ، لب ، فق ، مر : آواز دهنده اى را كه مىخواند .
( 3 ) . اساس : ايمان آريد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 4 ) . آج ، لب ، فق ، مر : اى پروردگار ما ، تب : اى خداى ما .
( 5 ) . آج ، لب ، فق ، مر : و بپوشان ، تب : بستران .
( 6 ) . آج ، لب ، فق ، مب زبان .
( 7 ) . آج ، لب ، فق ، مر : شرمسار مگردان ، تب : هلاك مگردان .
( 8 ) . وز ، دب ، آج ، لب ، فق ، تب : نچشته است .
( 9 ) . كذا : در اساس ، وز ، دب ، آج ، لب ، فق ، مر ، تب : فالموت ، چاپ شعرانى ( 3 / 277 ) : و المرء .