تفحّص كرديم چادرى دزديده بود .
ابن حميد السّاعديّ روايت كرد كه : رسول - عليه السّلام - مردى را به جبايت فرستاد تا چيزى از صدقات بستاند به بعضى قبايل عرب ، مرد از أزد بود ، برفت و باز آمد و چيزى كه داشت گفت : اين شما راست ، و بعضى ( 1 ) گفت : اين هديّهء من است كه ايشان دادند مرا . رسول - عليه السّلام - برخاست و بر منبر خطبه كرد و آنگاه گفت :
چرا عاملى را كه من به جايى فرستم آنچه بستاند ، گويد : بعضى از آن هديّهء من است ؟ چرا اين هديّه او را آن روز ندادند كه او به خانهء مادر و پدر خود بود ؟ به آن خداى كه مرا به حق به خلقان فرستاد كه هيچ كس نباشد كه من او را جايى فرستم ، او چيزى بر گيرد از آن الَّا روز قيامت مىآيد آن بر گردن گرفته ، اگر شتر بود ( 2 ) او را رغايى باشد ، و اگر گاو بود او را خوارى باشد ، و اگر گوسفند بود او را ( 3 ) يعارى باشد ، آنگه دستها برداشت تا سپيدى ( 4 ) بغل او پيدا شد و مىگفت :
اللَّهمّ هل بلغت ؟
بار خدايا ( 5 ) برسانيدم ؟ تا سه بار تكرار مىكرد .
زيد بن خالد روايت كرد كه : مردى از جملهء اصحاب رسول فرمان يافت روز خيبر ، بيامدند و گفتند : يا رسول اللَّه ! بر اين نماز كن . گفت : من نماز نمىكنم بر او ، شما نماز كنيد . گفتند : يا رسول اللَّه ! چه كرده است ؟ گفت : خيانت كرده است ، متاع او بجستند ، مهركى بود در ميان متاع او از آن اهل خيبر كه دو درم نه ارزيد ( 6 ) ابو هريره روايت كند كه : چون به غزات خيبر رفتيم ، و خيبر گشاده شد ، و غنيمت خيبر پيش آوردند ، در او زرى و سيمى نبود جز جامه و متاع . رسول - عليه السّلام - قسمت كرد . چون به وادى القرى آمديم ، رسول را - عليه السّلام - غلامى سياه بهديّه آوردند ، نام او مدعم ، او ايستاده بود و بار از چهارپاى رسول باز مىگرفت ، ناگاه تيرى آمد بر او ، و بر جا ( 7 ) بيوفتاد و بمرد . صحابه گفتند : هنيئا له الجنّة ( 8 ) . رسول
هامش
( 1 ) . كذا : در اساس و همهء نسخه بدلها ، چاپ شعرانى ( 3 / 235 ) را .
( 2 ) . دب ، آج ، لب ، فق : شتر باشد .
( 3 ) . مر : اگر گوسفندى باشد او را .
( 4 ) . لب ، مر : سفيدى .
( 5 ) . مر آيا .
( 6 ) . دب : نه ارزيدى .
( 7 ) . اساس : بر آمد بر جا ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 8 ) . اساس ، وز : هنيئا كه الجنّه ، با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .