چون مرده باشد بر تن شور ( 1 ) از پيش غاسل تا چنان كه خواهد او را مىگرداند ، متوكّل را سؤال نبود و ارادت و اختيار نبود .
ابو تراب النّخشبيّ گفت : توكّل آن باشد كه بنده را سكون به خداى خود باشد .
ذو النّون مصري را گفتند : توكّل چه باشد ؟ گفت : خلع الارباب و قطع الأسباب ، گفتند : زيادتى بكن ( 2 ) ، گفت : القاء النّفس فى العبوديّة و اخراجها من الرّبوبيّة .
ابراهيم خوّاص گفت : توكّل آن باشد كه ترس و اميد ببرى از هر چه دون اوست . ابن الفرجىّ گفت : قناعت باشد به وقت روز ، و حديث فردا از پس پشت انداختن . ابو على الرّود باريّ ( 3 ) گفت : توكّل را سه درجه [ است ] ( 4 ) ، درجهء اوّل آن كه :
چون بدهندش شاكر باشد ، و چون ندهندش صابر باشد . درجهء دگر آن است كه :
دادن و نادادن بنزديك او يكى باشد . سهام ( 5 ) آن است كه : چون بدهندش شكر كند كه دانسته باشد كه صلاح او در آن است .
ابراهيم خوّاص گفت : در باديه شخصى وحش ( 6 ) را ديدم ، او را گفتم : تو جنّيى يا انسيى ( 7 ) ؟ گفت : جنّى . گفتم : كجا مىروى ؟ گفت : به مكّه . گفتم : پس زاد و راحله كجاست ؟ گفت : در ميان ما نيز متوكّلان باشند كه بر توكّل روند . گفتم :
بحقيقت توكّل چيست ؟ گفت : الأخذ من اللَّه ، آن كه از خداى ستانى .
ذو النّون گفت : توكّل ، ره مطامع بر خود بسته داشتن باشد ، و سهل گفت : توكّل ، شناختن روزى دهندهء خلقان باشد ، و اين آنگه شناسد كه چنان گمان برد كه آسمان از روى است و زمين از آهن ، نه از آن باران خواهد آمدن ( 8 ) ، نه از اين نبات ( 9 ) خواهد رستن . آنگه با اين همه بداند كه خداى او را فراموش نخواهد كردن ، و آنچه ضمان كرده است از روزى او به او رساند از ميان اين روى ( 10 ) و آهن .
هامش
( 1 ) . مر : مرده اى باشد بر روى تخت تن شوى .
( 2 ) . مر : زياده كن .
( 3 ) . آج ، لب ، فق ، مر : ابو على رودبارى .
( 4 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 5 ) . دب ، آج ، لب : سيوم ، فق ، مر : سيم .
( 6 ) . آج ، مر : وحشى .
( 7 ) . آج ، لب : جنّى يا انسى ، فق ، مر : انسى يا جنّى .
( 8 ) . مر و .
( 9 ) . مر : انبات .
( 10 ) . وز ، آج ، مر : رو ، فق : رود .