را دعا كرد تا او را آن فرزند بداد ، براى آنش ابن العجوز خواندند كه او از مادر بر ( 1 ) پيرى آمد .
حسن و مقاتل گفتند : ذو الكفل بود ، و او را براى آن ذو الكفل خوانند ( 2 ) كه كفالت و پايندانى هفتاد پيغامبر بكرد و ايشان را از قتل برهانيد ، و ايشان را گفت : شما به روى كه اگر مرا بكشند تنها به بود كه شما ( 3 ) هفتاد مرد را . چون جهودان آمدند ، و گفتند كجا شدند اينان ؟ گفت : ندانم تا كجا شدند ، و خداى تعالى ذو الكفل را بپايد ( 4 ) از جهودان .
چون حزقيل به آن مردگان بگذشت ، در ايشان مىنگريد و انديشه مىكرد ، خداى تعالى وحى كرد به او كه : اى حزقيل ( 5 ) ! خواهى كه آيتى به تو نمايم كه من مرده چگونه زنده كنم ؟ گفت : آرى . خداى تعالى ايشان را زنده كرد . اين قول سدّى است و جماعتى از مفسّران .
و هلال بن يساف ( 6 ) گفت و جماعتى ( 7 ) علما كه : حزقيل دعا كرد ، گفت : بار خدايا ! اگر دستور باشى ( 8 ) دعا كنم تا اينان را زنده كنى تا شهرهاى تو آبادان كنند و تو را عبادت كنند . خداى تعالى گفت : تو را چنين مىبايد ! گفت : آرى . گفت : دعا كن . دعا كرد ، خداى تعالى ايشان را زنده كرد پس هشت روز ، و آن آن بود كه چون ايشان بيامدند بر سر روزى چند حزقيل ( 9 ) بر پى ( 10 ) ايشان بيامد تا ايشان را با شهر برد ، مرده يافت ايشان را ، گفت : بار خدايا ! من در ميان قومى بودم كه تسبيح و تهليل مىگفتند ، اكنون تنها ماندم ( 11 ) بىقوم ، خداى تعالى وحى كرد به او كه : من حيات ايشان با دعاى تو افگندم ، بگو تا زنده شوند . حزقيل ( 12 ) گفت : احيوا باذن اللَّه ، زنده
هامش
( 1 ) . مج ، وز : در ، فق ، مر : به .
( 2 ) . مج ، وز ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : خواندند .
( 3 ) . مج ، وز ، مر را كه .
( 4 ) . مب ، مر : پناه داد ، چاپ شعرانى ( 2 / 276 ) : بياييد .
( 5 ) . اساس به صورت « خرقيل » هم خوانده مىشود ، مج : كه يا حزقاييل ، وز ، دب ، آج ، لب ، فق ، مب : كه يا حزقيل .
( 6 ) . دب : يسار ، مب : سياف .
( 7 ) . دب ، مب از .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها : دستورى باشد .
( 12 - 9 ) . اساس به صورت « خرقيل » هم خوانده مىشود .
( 10 ) . مر : در پى .
( 11 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : بمانده .