شوى به فرمان خداى ، همه زنده شدند .
وهب گفت : سبب آن بود كه سالى قحطناك ( 1 ) آمد بر ايشان ، و ايشان رنجور شدند ( 2 ) ، گفتند ( 3 ) : كاشك ( 4 ) ما ( 5 ) بمردمانى و ( 6 ) از اين محنت برستمانى ( 7 ) ! تمنّاى مرگ كردند ، خداى تعالى وحى كرد به حزقيل ( 8 ) ، گفت : يا حزقيل ( 9 ) ! تمنّاى مرگ مىكنند تا برهند ، و گمان مىبرند كه در مرگ راحت است ايشان را ، چه راحت بود در مرگ ايشان را ! و من هر گه كه خواهم ايشان را زنده كنم . و اگر خواهى تا بدانى ( 10 ) برو به فلان زمين كه آن جا جماعتى مردگان هستند ، و ايشان را آواز ده تا من ايشان را زنده كنم .
حزقيل ( 11 ) به آن زمين آمد ، بسيارى استخوانها ( 12 ) پوسيده ريزيده متفرّق شده ديد ، آواز داد كه : اى استخوانها ( 13 ) پوسيده و گوشت رفته و پوست ممزّق شده ! با هم آيى ( 14 ) . به فرمان خداى با هم آمدند ( 15 ) [ 322 - پ ] .
گفت : اى گوشتهاى پوسيده شده ! بر اين استخوانها ( 16 ) پوشيده شوى . به فرمان خداى پوشيده شد ( 17 ) . گفت اى پوستهاى ممزّق شده ! بر سر اين گوشت پوشيده شوى ، به فرمان خداى پوشيده شد .
آنگه گفت : اى روحهاى جدا شده ! از اين كالبدها به اين قالبها باز شوى به فرمان خداى . روحهاى ايشان به تنهايشان در آمد ( 18 ) و زنده شدند و برخاستند و به يك بار تكبير كردند .
منصور بن المعتمر گفت كه ، مجاهد گفت : چون زنده شدند ( 19 ) گفتند : سبحانك
هامش
( 1 ) . مب : قحطناكى .
( 2 ) . مب ، مر : شدندى .
( 3 ) . وز ، آج ، لب ، فق : مىگفتند .
( 4 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : كاشكى .
( 5 ) . مج ، وز ، دب ، مب ، مر : تا .
( 6 ) . آج ، لب ، فق : تا .
( 7 ) . دب : برستيمى .
( 11 - 8 ) . اساس به صورت « خرقيل » هم خوانده مىشود .
( 9 ) . مج : يا حزقاييل .
( 10 ) . همهء نسخه بدلها : بدانند .
( 12 ) . وز : استخانها ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : استخوانهاى .
( 16 - 13 ) . وز : استخانهاى .
( 14 ) . اساس : هم اى / هم آيى ، مب ، مر : هم آييد .
( 15 ) . دب : آمده ، آج ، لب ، فق ، مب : آمد .
( 17 ) . دب ، مب ، مر آنگه .
( 18 ) . آج ، لب ، فق به فرمان خداى ، مب ، مر به فرمان خداى تعالى .
( 19 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر باتّفاق .