وجهى باشد نكو ( 1 ) در تكرار آيت ، و اين مذهب ماست .
و قوله : * ( بِالْمَعْرُوفِ ) * ، معنى آيت آن است كه در آيت اوّل گفت : عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُه وَعَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُه ، و وجهى ديگر ( 2 ) گفتند : من ( 3 ) الاسراف و التّقصير على وجه القصد ، و قول اوّل درستتر است .
و قوله : * ( حَقًّا ) * ، نصب او بر مصدر است ، و تقدير چنين بود كه : حقّ لهنّ ذلك حقّا .
و گفتهاند : مصدرى است در محلّ حال ( 4 ) و عامل در او امّا « بالمعروف » باشد [ 321 - ر ] ، و التّقدير : عرف ذلك حقّا ، و امّا معنى جمله مبتدا و خبر من قوله : * ( وَلِلْمُطَلَّقاتِ ) * ، كأنّه تعالى ( 5 ) قال : جعل ذلك لهنّ حقّا .
و قوله : * ( عَلَى الْمُتَّقِينَ ) * ، در او دو قول گفتند ، يكى آن كه : المتّقين الشّرك ، تا ( 6 ) جمله مسلمانان باشند ( 7 ) . و قول دوّم ( 8 ) آن كه : از باب تخصيص بالذّكر بود ، كما قال ( 9 ) تعالى : هُدىً لِلْمُتَّقِينَ ( 10 ) ، و اين طريقه را بيان كرده شد ( 11 ) چند جاى .
قوله : * ( كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّه ) * ، اين تشبيه بيان مستقبل است بيان ( 12 ) ماضى ، يعنى چنان كه بيان كرديم آياتى و احكامى را كه پيش از اين بود نيز بيان كنيم ( 13 ) آن را كه پس از اين خواهد بودن ( 14 ) على حدّ واحد من الكشف و البيان .
و بيان ادلَّه وى بود ( 15 ) كه به آن فرق كنند ميان حق و باطل ، و هر چه چيزى به آن ظاهر شود آن را بيان خوانند ، و خداى تعالى در همه قرآن از خويشتن بيان حكايت كرد و به او تمدّح كرد ، چگونه گويند خداى تعالى تلبيس ادلَّه كند با اين همه بيان و ايضاح !
هامش
( 1 ) . دب ، لب : نيكو .
( 2 ) . مج ، وز : اگر .
( 3 ) . همهء نسخه بدلها : بين .
( 4 ) . اساس : « حاد » خوانده مىشود ، با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و فحواى عبارت تصحيح شد .
( 5 ) . مج ، وز ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : ندارد .
( 6 ) . مج ، وز ، آج ، فق ، مب ، مر : با .
( 7 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : باشد .
( 8 ) . مب ، مر : دويم .
( 9 ) . آج ، لب ، فق ، مب اللَّه .
( 10 ) . سورهء بقره ( 2 ) آيهء 2 .
( 11 ) . مب ، مر : بيان كرديم .
( 12 ) . مج ، وز ، آج ، لب ، فق ، ببيان ، مب ، مر : نه بيان .
( 13 ) . مج ، كرديم ، لب بيان كرديم و كنيم .
( 14 ) . مج : پيش از آن خواهد بود ، وز : پيش از اين خواهد بود ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : پس از اين خواهد بود .
( 15 ) . مج ، لب ، مر ، مب : ادلَّه بود ، وز ، آج ، لب ، فق : ادله بود .