ضحّاك گفت : براى آن كه چون آدم را به زمين فرستادند ، آدم به زمين هند فرود آمد و حوّا به جدّه ، يكديگر را طلب كردند در اين جايگاه به هم رسيدند در روز عرفه يكديگر را باز شناختند ، روز ( 1 ) را عرفه نام نهادند ، و جايگاه را عرفات .
سدّي گفت : براى آن عرفات خواندند اين جايگاه را كه چون هاجر به اسماعيل بار بنهاد ، ساره را از آن رشك مىآمد ، گفت او را : برخيز و از بر من برو . او برخاست و اسماعيل را برگرفت و بيامد و به اين جايگاه آمد . چون ابراهيم باز آمد ، ساره گفت :
ايشان برفتند . ابراهيم ( 2 ) در طلب ايشان مىگشت ( 3 ) تا به اين جا رسيد ( 4 ) ، روز عرفه بود ، ايشان را ديد بشناخت ( 5 ) ، روز را عرفه نام شد ( 6 ) و جاى را عرفات .
عبد الرّحمن بن عرّاد ( 7 ) روايت كند از رسول - عليه السّلام - كه او گفت : چون هاجر و اسماعيل بيامدند ، از پس مدّتى ابراهيم - عليه السّلام - خواست تا بيايد و ايشان را ببيند . ساره گفت : با من عهد كن كه فرو نيابى . ابراهيم عهد كرد . چون آن جا رسيد اسماعيل حاضر نبود ، برگشت از آن جا به دگر نوبت كه آمد كه او را بيند شب بود ، راه باز ندانست . چون صبح بر آمد آن جا رسيده بود علامات ( 8 ) بديد و جاى باز شناخت در روز عرفه ، نام بر جاى نهاد و بر روز .
عطا گفت : براى آن است كه چون ابراهيم - عليه السّلام - از بناى خانه فارغ شد ، جبريل - عليه السّلام - بيامد و اركان حجّ بر او نمود و او را مىگفت : عرفت عرفت ؟
شناختى ؟ او مىگفت : نعم ! روز ( 9 ) را عرفه خواندند و جاى را عرفات ، و اين قول روايت كردهاند از امير المؤمنين على - عليه السّلام - و عبد اللَّه عبّاس .
سدّى ( 10 ) گفت : چون خداى تعالى جبريل را فرستاد و ابراهيم را اركان حجّ بياموخت ، ابراهيم بيامد و آن به جاى آورد ( 11 ) ، ابليس بيامد تا او را وسواس آرد ( 12 ) به منا .
هامش
( 1 ) . مج ، فق : اين روز ، مب ، مر : آن روز .
( 2 ) . فق عليه السّلام .
( 3 ) . آج ، لب ، مب : مىگفت ، فق : مىرفت .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها و .
( 5 ) . فق اين .
( 6 ) . فق : نام نهاده شد .
( 7 ) . مج ، مر : عبد الرّحمن بن جواد ، آج ، لب ، فق ، مب : عبد الرّحمن بن خراد ، وز : عبد الرّحمن حراد .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها : علامت .
( 9 ) . مب : مىگفت بلى نهم روز .
( 10 ) . فق ، مب ، مر و سدّى .
( 11 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز مج : به جاى مىآورد .
( 12 ) . مب : وسوسه كند .