و بعضى گفتند ( 1 ) : نحن مر تحلون الى اللَّه و حجّاج بيت اللَّه لا يطعمنا ؟ ما به خداى مىشويم ( 2 ) و حجّاج خانه خداييم ( 3 ) گمان برى كه ما را ( 4 ) طعام ندهد ؟ آنگه در راه يا سؤال كردندى يا غصب ( 5 ) و سلب ، خداى تعالى ايشان را نهى كرد از آن كه بى زاد به حج روند تا ايشان را يا راه بايد زدن و يا سؤال كردن و يا و بال و عيال باشند بر مردمان .
مفسّران گفتند : زاد حاجّ كعك و زيت و خرما و پست و مانند اين بود ، و در اين باب حجرى ( 6 ) نيست هر كس آنچه بر تواند گرفتن به حسب قوّت و حاجت هر كس آنچه خواهد و تواند گرفتن برگيرد .
عبد اللَّه عمر گفت : جماعتى بودند كه به حج شدندى و زاد برگرفتندى ، چون احرامها گرفتندى آن زاد بينداختندى و زادى نو طلب كردندى ، بس ( 7 ) بدى ( 8 ) كه به دست آمدى ، و بدى ( 9 ) كه به دست نيامدى ، به رنج افتادندى ، خداى تعالى گفت :
* ( وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ ) * ، و مراد آن كه زادى كه دارى نگه دارى تا به رنج نيوفتى .
آنگه گفت : اين زاد از دو روى ( 10 ) برگيرى : يكى براى راه حج ، يكى براى سفر قيامت . اين زاد كعك و خرما بود ، و آن زاد عمل صالح و تقوى بود .
گروهى گفتند : مراد به هر دو زاد ، زاد سفر حجاز است ، يعنى زادى كه به آن مستغنى باشى از مردمان ، و زادى از تقوى كه تو را منع كند از غصب ( 11 ) و قطع طريق تا ( 12 ) زاد ظاهر مانع بود تو را از سؤال ، و زاد باطن مانع بود از معاصى .
و اهل اشارت گفتند : خداى چون ذكر سفر حج كرد مكلَّفان را سفر قيامت ياد آورد و گفت : براى اين راه زادى ساختى كه به يك دو ماه به روى و باز آيى براى سفرى كه چون به روى آن جا بمانى و نيز باز نيايى ، اگر اين را ( 13 ) زاد بايد ، اولى و احرى كه آن را زاد بايد . زاد اين راه گران بارى بود ، و زاد آن راه سبك بارى بود . اين جا هر چه
هامش
( 1 ) . وز : گفتندى .
( 2 ) . مب : مىرويم .
( 3 ) . مج ، وز ، دب ، آج ، لب ، فق ، مب : اوييم .
( 4 ) . مج ، وز به .
( 5 ) . لب ، فق : غضب .
( 6 ) . دب ، فق ، مر ، مب : حرجى .
( 7 ) . كذا : در اساس ، دب ، لب ، فق ، ديگر بدلها : پس .
( 9 - 8 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : بودى .
( 10 ) . مج : زاد از دو روزى .
( 11 ) . دب ، آج ، لب ، مر : غصب و سلب ، فق ، مب ، غضب .
( 12 ) . اساس : يا ، با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و فحواى عبارت تصحيح شد .
( 13 ) . دب ، آج ، لب ، مب : راه .