گفت ، و هم كس ( 1 ) فرمان نبرد .
رسول - عليه السّلام - دلتنگ شد ( 2 ) و در خيمه امّ سلمه شد و گفت : يا امّ سلمه ! ديدى كه اينان چه كردند ! سه بار فرمودم كه هدى بكشى و سر بتراشى ، فرمان نبردند ! امّ سلمه گفت : يا رسول اللَّه ! تو بيرون رو و هدى خود بكش و حلَّاق خود را بخوان تا سر تو بتراشد ، و به ايشان هيچ مگو .
رسول - عليه السّلام - از خيمه به در آمد و با كس سخن نگفت تا هدى خود بكشت ، و حلَّاق را بخواند و سر بتراشيد و تقصير بكرد ، صحابه ( 3 ) كه آن ديدند در افتادند و هر كسى هدى خود بكشت ، و بعضى سر بعضى مىتراشيدند و دلتنگ و غمناك بودند به جهت ( 4 ) آن كه در فرمان رسول - عليه السّلام - توقّف كرده بودند .
بهرى دگر گفتند : محلّ هدى حرم باشد ، امّا منا اگر محرم به حجّ بود [ و امّا مكّه ] ( 5 ) اگر محرم به عمره بود ، و اين قول آن كس بود كه گويد : مرد ممنوع به بيمارى و عذرى در تن او معذور باشد .
* ( فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً ) * ، حق تعالى گفت : آن را كه ممنوع باشد روا نبود كه سر بتراشد الَّا آنگه كه هدى او به جاى خود رسد الَّا كه عذرى پيش آيد [ از بيمارى ] ( 6 ) يا ( 7 ) هوامىّ در سر پديد آيد يا صداعى ، آنگه روا بود ( 8 ) كه سر بتراشد و آن را فديه كند به روزه يا به صدقه يا به ذبيحه .
كعب بن عجرة گفت : آيت در حقّ من آمد كه رسول - عليه السّلام - به من بگذشت ، و مرا موى بسيار بر سر بود و جمنده در افتاده ( 9 ) بود و به رويم فرو ( 10 ) مىآمد ، من
هامش
( 1 ) . مج ، وز : همهء كس ، دب ، آج ، لب ، فق ، مب : هم كسى .
( 2 ) . همهء نسخه بدلها : دلتنگ برخاست ، كه بر متن مرجّح مىنمايد .
( 3 ) . مج ، وز : اصحابان ، دب ، آج ، لب ، مب ، مر : اصحاب .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها : بودند از آن .
( 6 - 5 ) . اساس : افتادگى دارد ، با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 7 ) . مج ، وز : تا .
( 8 ) . لب ، مب : نبود .
( 9 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مر : در او افتاده ، مب : بر او فتاده .
( 10 ) . مب : در .