امّا به روى و ميانها سخت در بندى ( 1 ) و رمل به نسيل ( 2 ) آميخته كنى تا آسوده شوى - و اين دو نوع [ رفتن ] ( 3 ) باشد ، ايشان همچنان كردند و بياسودند .
و امير المؤمنين - عليه السّلام - از ره يمن روى به مكّه نهاد ، و آن حلَّهها بياورده بود ( 4 ) از بني نجران ، و در تنگها نهاده و استوار كرده . چون رسول - عليه السّلام - بنزديك مكّه رسيد از ره مدينه ، على [ نيز بنزديك ] ( 5 ) رسيد از راه يمن خواست تا از پيش بيايد و رسول را - عليه السّلام - ببيند و احوالى بداند ( 6 ) ، بر لشكر خود خليفه اى بداشت ، و بيامد و رسول را - عليه السّلام - بديد و بپرسيد ، و از آنچه كرده بود او را خبر داد ، رسول - عليه السّلام - شادمانه ( 7 ) شد به ديدار او [ و ] ( 8 ) ترويج [ آن كارها ] ( 9 ) كه او را فرموده بود .
آنگه گفت :
يا على بم اهللت
، احرام به چه نيّت گرفتى ؟ گفت : يا ( 10 ) رسول اللَّه ، تو مرا نگفتى ( 11 ) كه چه نوع حجّ را نيّت كنم ( 12 ) ؟ [ جز آن است ] ( 13 ) ، [ 243 - پ ] كه من نيّت در نيّت تو بستم و گفتم :
اللَّهمّ اهلالا كاهلال نبّيك ،
بار خدايا ! لبّيكى مىزنم چنان كه رسول تو زد ، و نيّت در نيّت ( 14 ) او بستم ، گفت : يا على ! هدى رانده اى ؟ گفت : بلى : يا رسول اللَّه ! سى و چهار اشتر ( 15 ) . رسول - عليه السّلام - گفت : اللَّه اكبر ! و من شصت ( 16 ) شش راندهام ،
فانت شريكي ( 17 ) في حجي و مناسكي و هدييى
، همچنين بر احرام ( 18 ) باش و با نزديك لشكر شو ، و لشكر را بر گير و با مكّه آى كه به مكّه موعد است - إن شاء اللَّه .
هامش
( 1 ) . دب : به روى ، مب : ميانها استوار كنيد .
( 2 ) . كذا : در اساس ، مج ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر ، وز : سيل ، چاپ شعرانى ( 2 / 108 ) : نبل ، كه ضبط اساس و نسخه بدلها ظاهرا با معنى لغت سازگار نمىافتد .
( 13 - 9 - 8 - 5 - 3 ) . اساس : افتادگى دارد ، با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها : بستده بود .
( 6 ) . آج در حاشيه افزوده : يكى ، فق كسى ، مب ، مر شخصى و .
( 7 ) . دب ، لب ، مر : شادمان ، مب : بسى شادمان .
( 10 ) . مج : ابم ، وز ، دب ، آج ، لب : اى .
( 11 ) . مج : گفتى .
( 12 ) . همهء نسخه بدلها : كن .
( 14 ) . مج : عبارت : « تو بستم و گفتم : اللَّهمّ . . . كاهلال » را تكرار كرده است .
( 15 ) . وز ، مب ، مر : شتر .
( 16 ) . وز : شست و شش ، دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : شصت و شش .
( 17 ) . دب ، لب ، مب : شريك .
( 18 ) . مر : با احرام .