لشكر ( 1 ) بيزاريم ، ما را خود چندان افتاده است كه شما فراموشى بنزديك ما . امروز پادشاه به لشكر نازد و رئيس به اتباع ، و مقتدا به مقتدى ، فردا چون كشف كار كنند و هتك استار كنند ، حق از باطل پيدا شود تو بينى و بدانى .
سوف ترى اذا انجلى الغبار
أفرس تحتك ام حمار
تو به خواب اندرى نمىدانى
فاذا ما انتبهت منه دريت
شاعر مىگويد : تو در زير گردى پنهان شده ، نمىدانى كه بر اسپى يا بر خرى ! چون گرد باز شود بدانى كه در زير ران تو خر است يا اسپ ! اين عجب نيست ، عجب آن است كه چون گرد باز شود تو بدانى كه در زير ( 2 ) خرى بوده اى يا در زير ( 3 ) سترى ( 4 ) .
از روى جهل در زير ( 5 ) خرى ، و از روى بىاصلى در زير ( 6 ) سترى ( 7 ) ، شرم ندارى كه دعوى انسانيّت كنى ، و در زير امر خرى و در ( 8 ) حكم سترى ( 9 ) شوى .
كم من حمار له ( 10 ) جواد
و من جواد بلا حمار
همسايهء ما خرى است او را اسپى است
من آدميم مرا كراى خر نيست
آن چه حسرت باشد كه تو را خواهد بودن ، آن جا كه همه اميد در كسى بسته باشى كه او تو را دستگيرى و پايمردى خواهد كردن ، از آن كه در حقّ او اعتقاد كرده باشى كه او را پايه اى يا دستگاهى است ، آنگه از بىپايه اى او را پايمارى ( 11 ) بايد ، و از بىدستگاهى [ 192 - پ ] او را دستگيرى بايد ، تو به وقت درماندگى پيش او روى ( 12 ) .
كز پاى در آورد مرا دستم گير
او گويد : مرا پاى بر جاى نيست ، دست تو چگونه گيرم ، اول ثبات قدم بايد كردن ، چون امروز قدم بر جا ندارد فردا جاى ( 13 ) قدم ندارد . چون امروز راى قدم دارد ( 14 ) ،
هامش
( 1 ) . فق : شما و لشكر شما .
( 6 - 5 - 2 ) . همهء نسخه بدلها امر .
( 3 ) . همهء نسخه بدلها حكم .
( 9 - 7 - 4 ) . همهء نسخه بدلها : استرى .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها زير .
( 10 ) . مج : حمارا ، با توجّه به وز ، و اتّفاق نسخه بدلها ، تصحيح شد .
( 11 ) . كذا : در اساس ، مج و وز ، دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : يارى .
( 12 ) . مر : او رو .
( 13 ) . دب ، آج : جايى .
( 14 ) . مج ، فق : ندارد .