تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
كفران نعمت و جز آن ، اين نيز وجهى باشد در حسن تكرار . دگر آن كه : درست شده است كه الفاظ قرآن بأعيانها لطف و مصلحت به آن متعلَّق است مثلا چنان كه خداى تعالى گفت : الم ، ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيه هُدىً لِلْمُتَّقِينَ ( 1 ) ، اگر به بدل آن گفتى : هذا القرآن لا شكّ فيه بيان و دلالة للمؤمنين به معنى همان بودى ، و لكن با مراعات فصاحت در اعيان اين الفاظ صلاحى شناخت از لطف مكلَّفان كه در دگر الفاظ آن لطف نبود ، و اين ( 2 ) جمله منبّه است بر آن كه در قرآن هر كجا لفظى هست به جاى او ديگرى نشايد در باب مصلحت ، پس جواب سيم ( 3 ) از اين سؤال اين باشد كه : حق تعالى آنچه در تكرار الفاظ شناخت از لطف مكلَّفان در اقتصار بر يك بار نشناخت براى آن تكرار كرد - و اللَّه اعلم . قوله : * ( وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّه بِكَلِماتٍ ) * ، در شاذّ ابو الشّعثاء ( 4 ) خواند : و اذ ابتلى ابرهيم ربّه ( 5 ) ، به رفع « ابراهيم » و نصب « ربّه » براى آن كه ابراهيم فاعل باشد ، و نام خدا مفعول باشد . و بر اين قراءت ، معنى « ابتلى » دعا باشد و سأل ، يعنى ابراهيم علم خداى تعالى را امتحان كرد به آن كه او را بخواند و دعا كرد ، * ( بِكَلِماتٍ ) * ، اى بدعوات ، به دعاهايى . * ( فَأَتَمَّهُنَّ ) * ، اى اجابه اليهنّ ( 6 ) ، خداى تمام كرد آن را ، يعنى اجابت كرد او را به آن . و قراءت جمله قرّاء بر عكس اين است ، به نصب * ( إِبْراهِيمَ ) * و رفع * ( رَبُّه ) * ، چنان كه فاعل خداى باشد - جلّ جلاله - و مفعول ابراهيم . و معنى « ابتلاء » امتحان و اختبار و آزمايش بود ، و حقيقت آن بر خداى تعالى روا نباشد ، بر كسى روا بود كه چيزى نداند تا بداند ، و لكن چون تكليف صورت امتحان دارد ، حق تعالى او را امتحان و ابتلا خواند ، و مراد به « ابتلاء » در اين آيت ، امر است ، يعنى امر ( 7 ) بكلمات . و در ابراهيم چهار لغت است : « ابرهام ( 8 ) » به زوال « الف » ( 9 ) از ميان « را » و
هامش
( 1 ) . سورهء بقره ( 2 ) آيهء 1 و 2 . ( 2 ) . وز : و آيت . ( 3 ) . مج ، وز ، آج : سه‌ام . ( 4 ) . همهء نسخه بدلها : ابو الشّعثاء جابر بن يزيد . ( 5 ) . همهء نسخه بدلها بكلمات . ( 6 ) . آج : در حاشيه « بهنّ » آورده است . ( 7 ) . همهء نسخه بدلها : امره . ( 8 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : ابراهام . ( 9 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : به دو الف .