بر آن سحر كرده باشند ، آن مضرّت فعل خدا بود به عادت ، چه ادويه و اغذيه فعلى نكند و ( 1 ) اثرى نباشد آن را بر حقيقت .
* ( وَيَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ ) * ، براى آن كه اختيار بد بود ايشان را ، و غرض ايشان آن است كه كار بندند نه آن كه اجتناب كنند ، از اين وجه زيان دارد ايشان را و سود ندارد .
* ( وَلَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراه ) * ، « لام » تأكيد است ، و هر لامى كه در اول اسمى يا فعلى بود مفتوح براى تأكيد بود ، و « من » در جاى ابتداست . و * ( ما لَه فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ ) * ، در جاى خبر اوست ، يعنى دانند آنان كه آن خريدهاند و فرا گرفتهاند ( 2 ) آن را به بدل چيزهايى از خير كه ايشان را در آخرت نصيبى نيست . و « ها » در « اشتريه » ضمير سحر است [ و گفتند : « لام » به جاى انّ نهاده است براى آن كه معنى هر دو تأكيد است ، و تقدير چنين باشد : و لقد علموا انّ الَّذي اشتراه ماله . فى الاخرة من خلاق ] ( 3 ) و « خلاق » ، نصيب باشد . و حسن بصرى گفت : ما له من دين و لا وجه عند اللَّه ، او را دين نبود و بنزديك خداى - عزّ و جلّ - هيچ روى نبود .
عبد اللَّه عبّاس [ 123 - پ ] گفت : من قوام ( 4 ) ، راستى نباشد او را . بهرى دگر گفتند : من خلاق ، اى من خلاص ( 5 ) ، رستگارى نبود او را ، قال اميّة بن ابى الصّلت :
يدعون بالويل فيها لا خلاق لهم
الَّا سرابيل قطران و اغلال
اى لا خلاص لهم .
* ( وَلَبِئْسَ ما شَرَوْا بِه أَنْفُسَهُمْ ) * ، « ما » نكرهء موصوفه است و تقديره : و لبئس شيئا شروا به انفسهم . و « بئس » فعل ذمّ باشد ، و فاعل در او مضمر است اين جا چنان كه بيان كرديم . و لبئس الشّىء شيئا شروا به انفسهم ، اى باعوا حظَّ انفسهم ، بد چيزى است آنچه ايشان حظَّ و نصيب خود از ثواب آخرت به آن فروختند . * ( لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ ) * ، اگر دانند كه آنچه كردند نيك نيست از اختيار كفر و سحر بر ايمان و دين حق .
اگر سؤال كنند و گويند : چگونه اثبات علم كرد در حقّ ايشان في قوله :
هامش
( 1 ) . مر در او .
( 2 ) . مج ، وز : ها گرفتهاند .
( 3 ) . اساس : ندارد ، از مج افزوده شد .
( 4 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : قرار از .
( 5 ) . مر به اين اخلاص .