اكنون اگر اين نظريه را پهلوى دو نظريه سابق الذكر بگذاريم
شرح
كرد نسبت رابطه است رابطه بدون مرتبطين معنى ندارد چيزى كه هست نحوه ثبوت و تحقق مختلف است گاهى به اين نحو است كه دو طرف نسبت وجود حقيقى دارند و هر كدام از آنها از يك كمال وجودى حكايت مىكنند وقتى كه آن دو را به يكديگر نسبت مىدهيم در حقيقت حكم كردهايم به نوعى ارتباط اتحادى يا غير اتحادى ميان دو مرتبه از وجود مثلا اگر حكم مىكنيم كه زيد دانا است مفهوم زيد از يك شخصيت انسانى حكايت مىكند كه به خودى خود موجود است و مفهوم دانا از يك كمال وجودى ديگر حكايت مىكند جمله زيد دانا است از ارتباط اتحادى اين دو وجود حكايت مىكند كه زيد در يك مرتبه از مراتب وجود خود عين وجود دانا است .
ولى ممكن است يكى از طرفين ارتباط محمول محكوم به از يك كمال وجودى حكايت نكند از يك امر اعتبارى و انتزاعى و يا از يك جهت عدمى حكايت كند مثل اينكه مىگوئيم زيد نابينا است نابينائى امر عدمى است مفهومى است كه از فاقد بودن زيد بينائى را انتزاع شده است وجود زيد به نحوى است كه نابينائى از آن انتزاع مىشود آنچنانكه مثلا خط متناهى به نحوى است كه نقصان كه مفهومى عدمى است از او انتزاع مىشود و خط نيم مترى به نحوى است كه انقصيت نسبت به خط يك مترى از او انتزاع مىشود و نابينائى موجود است اما نه به وجود ديگرى غير از وجود زيد بلكه به نفس وجود زيد همچنانكه نقصان موجود است اما نه به وجود ديگرى غير از وجود خط همان طورى كه هر امر انتزاعى موجود است ليكن به وجود منشا انتزاع پس رابطه ميان زيد و نابينائى از قبيل رابطه ميان موجود و معدوم نيست بلكه از قبيل رابطه ميان موجود حقيقى و موجود انتزاعى است آنچه محال است عبارت است از رابطه ميان موجود و ميان معدومى كه به هيچ نحو از انحاء وجود در ظرف نسبت موجود نيست