عموم اولى خود مىافتد مثل انسان و انسان دانشمند و انسان دانشمند نويسنده كه هر اندازه قيود زيادتر مىشود دايره مفهوم تنگتر مىگردد ولى وجود اين حال را ندارد زيرا قيد خارج از وجود كه بوجود ضم شود تصور ندارد چنان كه گذشت .
شرح
دارند لكن داشتن وجه مشترك و ملاك وحدت هر چند مستلزم داشتن وجه امتياز و ملاك كثرت است ولى مستلزم اين نيست كه وجه امتياز مغاير وجه اشتراك باشد تا با بساطت وجود كه امرى مسلم و قطعى است منافات داشته باشد در حقايق وجوديه ما به الاشتراك از سنخ ما به الامتياز است و اختلاف وجودات از يكديگر بشدت و ضعف و كمال و نقص است و اساسا شدت و ضعف تنها در مورد مراتب حقيقت واحده صادق است و در غير آن صادق نيست .
حقيقت اينست كه ادعاى طرفداران نظريه دوم مبنى بر اينكه ما به الامتياز بايد مغاير ما به الاشتراك باشد از قياس وجود به ماهيت ناشى شده و بعبارت ديگر از قياس گرفتن واقعيت عينى بمفاهيم و معانى ذهنى ناشى شده و حال آنكه تجزيه و تحليل و تكثير معانى و مفاهيم به صورت ما به الاشتراكها و ما به الامتيازهاى متغاير از خواص مخصوص ذهن و معلول خاصيت محدود ساختن ذهن است .
خاصيت ذهن محدود ساختن واقعيت عينى است و از لحاظى مىتوان گفت ادراك كردن جز محدود ساختن واقعيت عينى در ظرف ذهن چيزى نيست همچنانكه مكرر يادآورى كردهايم مطالعه فلسفى در باره واقعيت قبل از شناختن ذهن و كيفيت مفهوم سازى ذهن ميسر نيست بايد اول جنبه هايى كه روى خاصيت مخصوص ذهن براى مفاهيم پيدا مىشود تشخيص دهيم تا بتوانيم با در نظر گرفتن آن جنبه بدريافت حقيقى واقعيت نائل شويم ذهن فى المثل روى خاصيت مخصوص خود مفهوم عدم را مىسازد و اين مفهوم را باشيائى در ظرف خارج نسبت مىدهد و اين نسبتها با واقع و نفس الامر مطابقت دارند ولى به طورى كه مىدانيم عدم در واقع و نفس الامر واقعيتى ندارد و از نسبت دادن مرتبه اى از مراتب وجود به مرتبه اى غير از مرتبه واقعى خودش انتزاع مىشود و همان طورى كه در متن بيان شده عدم در خارج نسبى است و از نسبت دادن وجودى كه در يك ظرف متحقق است بظرف ديگر عدم پيدا