بلكه مرتبه بالائى نور است و بس و مرتبه پائينى نيز نور است و بس و هر دو نورند با اينكه مختلف هستند همچنين حقيقت هستى را اگر به جلوه هاى گوناگون خودش نسبت دهيم هم بسيار است و هم يكى .
شرح
عمومى است و سراسر هستى كه ماوراء آن نيستى و عدم است يعنى ماوراء ندارد موضوع بحث آن است .
در ابتداء اين مقاله گفتيم كه يكى از دو اصل متعارف ما كه مبدا شروع سير فلسفى ما نيز هست و سرحد فلسفه و سفسطه بايد شمرده شود اين اصل است واقعيتى هست و موجودى داريم و جهان هيچ در هيچ و موهوم محض نيست .
اين اصل براى ما يك اصل غير قابل ترديدى بود كه به هيچ وجه نمىتوانستيم در آن ترديد كنيم سپس گفتيم كه يك امر غير قابل ترديد ديگرى نيز داريم و آن اينكه ذهن بتكثير اين اصل مىپردازد و مظاهر گوناگونى برايش پيدا مىكند و امور متكثره و مختلفه اى ماهيات از قبيل انسان و درخت و خورشيد و سنگ و عدد و مقدار و هزارها چيز ديگر را تحت عنوان موجود در مىآورد و قهرا اصل اولى موجودى داريم به صورت موجوداتى داريم در ذهن جلوه مىكند .
حالا بايد ببينيم اين كثرتى كه بر ذهن جلوه مىكند حقيقى است يا موهوم يعنى اين كثرت ذهنى نماينده كثرت واقعى موجودات است يا آنكه ذهن بغلط كثرات مىبيند و موجودات فرض مىكند و اين كثرت ذهنى به هيچ وجه نماينده كثرتى در واقع و نفس الامر نيست .
با توجه بمسئله اصالت وجود كه در پيش گذشت شكل و قيافه اين مسئله عوض مىشود در مسئله اصالت وجود گفتيم كه ماهيات كه ذهن آنها را امورى واقعيتدار و ذى وجود فرض مىكند همه امورى ذهنى و انتزاعى هستند و تنها چيزى كه واقعيت دارد و ملا خارجى را تشكيل داده است همانا خود وجود و واقعيت است بنابر اين پس هر جا كه پاى تحقيق از عينيت خارجى به ميان مىآيد ماهيات را براى هميشه بايد از حوزه تحقيق خارج كرد و پاى وجود را به ميان كشيد در اينجا نيز كه سخن وحدت و كثرت