3 نظر به اينكه ما در خارج همه چيز را عين هم نمىپنداريم و ترديد هم نداريم يعنى انسان غير درخت و درخت غير انسان است بهر معنى از غيريت بوده باشد همين اندازه كه دوتائى درست شود از همين جا بايد نتيجه گرفت كه ما از موجودات خارجى دو
شرح
تصور ذهنى هستى عين تصور ذهنى انسان مثلا بوده باشد لازم است كه لفظ هستى يا وجود يا واقعيت مرادف با لفظ انسان بوده باشد مثل لفظ بشر كه مرادف لفظ انسان است و در اين صورت بايد معناى جمله انسان موجود است مساوى باشد با جمله انسان انسان است همان طورى كه جمله انسان بشر است مساوى است با جمله انسان انسان است و اگر اين دو جمله مساوى و مرادف يكديگر بوده باشد بايد غنى از استدلال و غير محتاج باثبات بوده باشد زيرا انسان انسان است براى ذهن غنى از استدلال است و حال آنكه اثبات وجود انسان براى ذهن محتاج به استدلال است و البته مفهوم انسان بعنوان مثال آورده شد و مىتوان چيزهاى ديگر را بجاى انسان ذكر كرد .
و ايضا چنان كه در پرسش دوم خواهيم ديد مفهوم هستى مفهوم واحدى است و مفاهيم انسان و درخت و سنگ و سفيدى مفاهيم متعدده هستند و مفهوم واحد محال است كه عين چند مفهوم متعدد بوده باشد .
پس نتيجه گرفته مىشود كه مفهوم وجود يا واقعيت يا هستى يك مفهومى است كه در ذهن مغاير است با مفهوم هر يك از امورى كه ما در نظر واقع بينى خود آنها را امورى واقعيتدار مىبينيم و حكم مىكنيم كه فلان چيز هست و اين است معناى مغايرت مفهومى وجود با ماهيت يا زيادت وجود بر ماهيت .
اين مسئله در مقابل عقيده برخى متكلمين كه معتقد بودهاند هيچ مغايرت مفهومى بين وجود و ماهيت نيست طرح شده يعنى بحثهاى كلامى متكلمين موجب ورود اين مسئله در مباحث فلسفى شده در كتب حكما اول كسى كه مىبينيم اين مسئله را متعرض و يادآورى كرده فارابى است .
هر چند خود اين مسئله از نظر اينكه واضح و بى نياز از استدلال است اهميت چندانى ندارد ولى چنان كه بعدا خواهيم ديد همين مسئله غير مهم موجب پيدايش اساسىترين مسائل فلسفه يعنى مسئله اصالت وجود و